منم از اصفهانم ولی منو تگ نکردید در صورتیکه اصفهان نصف جهانه و حال انکه کسانیرا که سالها است نمیاند تگ کردید مثل زره کوب و مستانه و کوکی (کوثر)
ما راه میرفتيم و زندگی نشستن بود ما میدويديم و زندگی راهرفتن بود ما میخوابيديم و زندگی دويدن بود انسان هیچگاه برای خود مأمن خوبی نبوده است... حسین پناهی
دلم تنگ است... می خواهم بخندم، نمی توانم... می خواهم نگویم، نمی توانمِ.. می خواهم نگریم، نمی توانم... می خواهم نباشم، نمی توانم، می خواهم....! اصلا می داني چیست؟ دلم تنگ نیست... فقط دیگر ... هرچه را می خواهم... نمی توانم....
من كسی نبودم ... که تو چشمایِ هرکسی به راحتی نگاه کنم، ولی “تو” فرق داشتی... “تو” طرزِ نگاهت فرق میکرد... حالتِ چشمات فرق میکرد... رنگِ چشمات ... فقط و فقط خاصِ خودت بود... “تو” آرامشِ تویِ چشمات به همهچی میارزید... اصلاً بگو ببینم ! مگه چند جفت چشمِ تیلهای ... توی این دنیا وجود داره .... که می تونه آرامشِ مطلق رو،... به ضربانهایِ نامنظمِ قلبِ من تزریق کُنه ؟
اصلاً مگه بازهم کسی هست ... که بتونه مثلِ “تو” با یه نگاهِ ساده، دلِ من رو به هیجان و لرزه بِندازه..؟!؟ جنابِ یار ! چرا این قدر خاصی .... که شبیه و مانندت رو هیچجا نمی تونم پیدا کنم چرا این قدر منحصربهفردی ... که حتی نمی تونم دلم رو به این خوش کنم که شاید، اتفاقی، یکی شبیه “تو” رو ببینم..!! به خدا گناهِ بزرگیه ... این همه خاص و بیهمتا بودن... گناهِ بزرگیه ... چون، هیچجوره... هیچچیزی ... نمی تونه تپشهایِ قلبِ منو... وقتی که بیقرارت میشَن رو آروم کنه.... بیا و مردونگی کن ... و دست از اینهمه خاص بودن بردار...
چرا ؟ بی اختیار دوستت دارم... بی اختیار انتخابت می کنم... بی اختیار مشتاقت هستم... به تو اجازه می دهم... روی مژه هایم بنشینی آواز بخوانی سیگار بکشی ورق بازی کنی... و هیچ اعتراضی ندارم
عشق از دست رفته ... هنوز عشق است... فقط شکلش عوض می شود. ... نمیتوانی لبخند او را ببینی ... یا برایش غذا بیاوری ... یا مویش را نوازش کنی ... یا او را دور زمین رقص بگردانی.... ولی وقتی آن حس ها ضعیف می شود... حس دیگری قوی می شود. ... خاطره شریک تو می شود. ... آن را می پرورانی.... آن را می گیری و با آن می رقصی.... زندگی باید تمام شود... عشق نه..
خیال تو خیال تو بَرَم می دارد و می بَرد... تا سواحل دور... تا جنگل های باران خورده ی بلوط... وَ بوی هیزم های خیس... می بَرد به سرزمین دوستت دارم ها... من در آغوش توام... این جا همه چیز روبراه است... و جز عشق خبری نیست
بیمار توهمی گاهی دلم میخواهد یک بیمار توهمی باشم، یا اینکه فراموشی بگیرم… از یاد ببرم هر چیزی را که باعث آزارم میشود، و تمام خاطراتی که شب ها خواب را از چشمانم میگیرند… یا در رویاهایم آنطور که دلم میخواهد زندگی کنم، با او که دوست دارم بخندم، حرف بزنم و عمرم را بگذرانم… گاهی فکر می کنم فراموشی داشتن یا در رویا زندگی کردن اصلا هم بد نیست … و سلامتی بیشتر برای آدم ضرر دارد وقتی مغزت درست کار می کند حافظه ات سر جایش است متوجه ی همه اتفاقات اطرافت هستی اما حسرت داری… جای خالی داری دلت تنگ است و نمی توانی نمی توانی نمی توانی کاری بکنی …!!
این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست این جا همیشه تر وخشک با هم میسوزند این جا همیشه کاسه ای زیرنیم کاسه است این جا نمیتوانی به کسی چیزی بیاموزی همه نمیدانند وبابت نمیدانم هایشان پول میگیرند این جا بیدسایه اش را به زمین میفروشد این جا پراز دستهایست که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب این جا بهشت را دوست دارندولی عجیب از مرگ میترسند این جا فقط بایدزنها پاک و باکره باشند برای اسایش خاطر مردانی که پیش از آنها پردها دریده اند این جا همه همدیگر رامیشناسندو یک غریبه فقط این جاست اسمش خداست این جا شیطان از شیطان بودنش دست میکشد این جا بی دینی نماد روشن فکریست این جا هیچ وقت عوض نمیشود مگر...