تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باد شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشین ات ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر تو راست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جاه و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده گفت لابه از تو بهانه با من است گفتمش که من آن سمند سرکشم خنده زد که تازیانه با من است خواب نازت ای پری ز سر پرید شب خوش ات که شب فسانه با من است لطفا با شفعیی کدکنی
ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند رنگ رنگ خواب ها ای صفای جاودان هرچه هست: باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشنی محراب ها ناز نوشینی تو و دیدار توست خنده مهتاب در مرداب ها در خرام نازنینت جلوه کرد رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها از سیمین بهبهانی
دوش، یاری درِ سرا زده بود: بخت بیدار از در آمده بود. پیش ازین مینشاندمش به نشاط برِ خوانی که رشک مائده بود. ماحَضَر هیچ، گرچه پیش از این، ناز و نعمت به محضرم رده بود. مِی؟ چه گویم که شرم بود و عرق، گرچه زین پیش، خانه میکده بود. گوشت؟ – دیدم که خُردَکی چربی، خُردَکی استخوان یخزده بود. کره شاید نصیب من میشد؛ گر امیدم به عمر یک سده بود! میوه چون شهد، لیک در بازار؛ بهره ما را از او، مشاهده بود! حال، ناگفته آشکارا شد، که زبان مُرده بود و زائده بود. از فریدون مشیری لطفا
❣پرواز به آنجا، که نشاط است و امیدست... پرواز به آنجا، که سرود است و سرورست... آنجا که سراپایِ تو در روشنی صبح، رویای شرابی ست، که در جام بلور است. از فروغ لطفا
در فکر این مباش که چشمان من چرا چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست در چشم های لیلی اگر شب شکفته بود در چشم من شکفته گل آتشین عشق لغزیده بر شکوفه لب های خامشم بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق در بند نقش های سرابی و غافلی برگرد … این لبان من، این جام بوسه ها از دام بوسه راه گریزی اگر که بود ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها! از سهراب سپهری
امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فروخواهدریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز، سر خواهد رفت. ریشهی زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلمات لبهی صحبت آب برق خواهد زد ، باطن آینه خواهد فهمید. از نیما یوشیج
آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده که : حیف که چنین یکه بر شکفتی زود لب گشادی کنون بدین هنگام که ز تو خاطری نیابد سود گل زیبای من ولی مشکن کور نشناسد از سفید کبود نشود کم ز من بدو گل گفت نه به بی موقع آمدم پی جود کم شود از کسی که خفت و به راه دیر جنبید و رخ به من ننمود آن که نشناخت قدر وقت درست زیرا این طاس لاجورد چه جست؟ از ملک الشعرای بهار لطفا
بر دامن دشت بنگر آن نرگس مست چشمی به ره و سبزه عصایی در دست گویی مجنون به انتظار لیلی از گور برون آمد و بر سبزه نشست از پروین اعتصامی لطفا
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست لطفا از رشید یاسمی
ای خوش آن ساعت که آن گلرخ به بازاری رود تا ز شرمش هر گلی در سایه ی خاری رود بی سخن،سرمست گشتم از لب میگون او تا چه بینم بر آن لب یاد گفتاری رود جز دل من هیچ دل را نیست مغناطیس غم ذره ذره در جهان یاری سوی یاری رود طاقت و صبر و دل و دین،مایه ی ما بود و بس هر یکی امروز در فتراک عیاری رود ار طغرای مشهدی لطفا