سپاس و آفرین آن پادشا را که گیتی را پدید آورد و ما را بدو زیباست ملک و پادشایی که هرگز ناید از ملکش جدایی خدای پاک و بی همتا و بی یار هم از اندیشه دور و هم ز دیدار نه بتواند مرو را چشم دیدن نه اندیشه درو داند رسیدن نه نقصانی پذیرد همچو جوهر نه زان گردد مرو را حال دیگر از فرخی سیستانی لطفا
دانم که دلم به مهر تو خرسندست اندازه مهر تو ندانم چندست رخسار تو دلگشا و لب دلبندست گفتار خوش تو روح را پیوندست از سعدی لطفا
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی از عطار لطفا
چارچیز آمد بزرگی را دلیل هر که آن دارد بود مرد جلیل علم را اعزاز کردن بی حساب خلق را دادن جواب با صواب دیگر آن باشد که جوید وصل دوست وانکه از دشمن حذر کردن نکوست هر که دارد دانش و عقل و تمیز اهل عقل و علم را دارد عزیز ای برادر گر خرد داری تمام نرم و شیرین گوی با مردم کلام هرکه باشد ترش روی تلخ گوی دوستان از وی بگردانند روی هر که از دشمن نباشد بر حذر عاقبت بیند ازو رنج و ضرر در جوار خود عدو را ره مده از برای آنکه دشمن دور به در میان دوستان مسرور باش گر خرد داری ز دشمن دور باش تا محبان باش دایم همنشین تا توانی روی اعدا را مبین ای پسر تدبیر راه توشه کن پس حدیث این و آن یک گوشه کن از منوچهری لطفا
تاریک شد از مهرِ دلافروزم روز شد تیره شب، از آه جگرسوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز از "دقیقی" لطفا
گویند صبر کن که ترا صبر بر دهد آری دهد ولیک به عمر دگر دهد من عمر خویش را به صبوری گذاشتم عمری دگر بباید تا صبر بر دهد از ارتیمانی لطفا
بهشت است آن ندانم یا بهار است غلط کردم غلط، دیدار یار است هلاک آن تنم کز نازنینی زمین و آسمانش زیر بار است مرا گوئی چرا شوریده شکلی شراب است و بهار است و نگار است مرا ویران دلی و جلوهٔ او هزار اندر هزار اندر هزار است بناکامی خوشم یا رب که آنچه بکام من نگردد، روزگار است رضی گویی میان کشتگان کیست شهیدان تو را شمع مزار است از رهی معیری لطفا
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی نه جان بینصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی از فروغ لطفا
یک شب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لالههای وحشی کوهستان یک شب ز حلقهای که بدر کوبند در کنج سینه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد دیگر در آن دقایق مستی بخش در چشم من گریز نخواهی دید چون کودکان نگاه خموشم را با شرم در ستیز نخواهی دید یک شب چو نام من بزبان آری می خوانمت به عالم رؤیائی بر موجهای یاد تو می رقصم چون دختران وحشی دریائی یک شب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو می سوزد چشمان من امید نگاهش را بر گردش نگاه تو می دوزد از زهره، آن الهه افسونگر رسم و طریق عشق می آموزم یک شب چو نوری از دل تاریک ی در کلبه ات شراره می افروزم آه، ای دو چشم خیره بره مانده آری ، منم که سوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم از سیمین بهبهانی لطفا
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریهٔ بیاختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست از فریدون مشیری لطفا