هستیم به امید تو چون دوش امشب بر آمدنت بسته دل و هوش امشب زان گونه که دوش در دلم بودی تو یارب! که ببینمت در آغوش امشب فروغی بسطامی لطفا
تا قبلهٔ ابروی تو ای یار کج است محراب دل و قبلهٔ احرار کج است ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم آن قبله مراست گرچه بسیار کج است از مهدی سهیلی لطفا
ز نقص خویش ندیدم به خود نماز تمامی خوشا کسی که رسد از نمازها به مقامی نماز وروزه اگر روح را عروج نبخشد چه قبله ای؟چه نمازی؟چه روزه ای؟ چه صیامی؟ از پروین اعتصامی لطفا
پیام داد سگ گله را، شبی گرگی که صبحدم بره بفرست، میهمان دارم مرا به خشم میاور، که گرگ، بدخشم است درون تیره و دندان خون فشان دارم جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم من از برای خور و خواب، تن نپروردم همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم مرا گران بخریدند، تا بکار آیم نه آنکه کار چو شد سخت، سر گران دارم مرا قلاده بگردن بود، پلاس به پشت چه انتظار ازین بیش، ز اسمان دارم عنان نفس، ندادم چو غافلان از دست کنون بدست توانا، دو صد عنان دارم گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ هراس کم دلی برهٔ جبان دارم هزار بار گریزاندمت به دره و کوه هزارها سخن، از عهد باستان دارم شبان، بجرات و تدبیرم آفرینها خواند من این قلادهٔ سیمین، از آن زمان دارم رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس که عمرهاست به کوی وفا مکان دارم درستکارم و هرگز نماندهام بیکار شبان گرم نبرد، پاس کاروان دارم مرا نکشته، به آغل درون نخواهی شد دهان من نتوان دوخت، تا دهان دارم جفای گرگ، مرا تازگی نداشت، هنوز سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم دو سال پیش، بدندان دم تو برکندم کنون ز گوش گذشتی، چنین گمان دارم دکان کید، برو جای دیگری بگشای فروش نیست در آنجا که من دکان دارم از منوچهری لطفا
عاشقا، رو دیده از سنگ و دل از فولاد ساز کز سوی دیگر برآمد عشقباز آن یار باز عشق بازیدن، چنان شطرنج بازیدن بود عاشقی کردن نیاری، دست سوی او میاز از بیهقی لطفا
اگر منظور از بیهقی (ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی، نویسنده تاریخ بیهقی است) خیر ایشان شاعر نبودند هرچند در بین نوشته های تاریخ بیهقی کوتاه نوشته هایی مانند نمونه زیر نیز یافت می شود که از ذوق ادبی ایشان حکایت دارد وی رفت و آن قوم که محضر ساختند رفتند و ما را نیز میباید رفت که روز عمر به شبانگاه آمده است.. ... و سفر درازآهنگ شد امرای اطراف هر کسی خوابکی دید چنانکه چون بیدار شد، خویشتن را بی سر یافت و بیولایت
گرفتمت که رسیدی بدانچه میطلبی گرفتمت که شدی آنچنان که میبایی نه هر چه یافت کمال از پیش بود نقصان نه هر چه داد، ستد باز چرخ مینایی؟! بعدی از فردوسی لطفا
اگر دانشی مرد گوید سخن تو بشنو که دانش نگردد کهن به رنج اندر ار تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست بیاموز و بشنو ز هر دانشی بیابی ز هر دانشی رامشی لطفا از فاضل نظری
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم به دام زلف بلندت دچار و سردرگم مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم درخت سوخته ای در کنار رودم من اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم... لطفا ار محمدعلی بهمنی