ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن رخشنده(پروین) اعتصامی از آشفته شیرازی (محمدکاظم) لطفا
حسرت آن بر دوشم بدل افروخت شرر سوخت چون شمع زسر تا بقدم دوش مرا درد سر میکشم از عقل کجائی ساقی قدحی هوش زدا تا ببری هوش مرا آشفته شیرازی (محمدکاظم) از حکیم ملا هادی سبزواری لطفا
کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنت ها دلم صد چاک شد از بس که خوردم تیر آفت ها سپند از انجم و مجمر ز مه هرشب از آن سوزد که سارد از رخ خوب تو ایزد دفع آفت ها دهید ای ناصحان پندم زهول حشر تا چندم دمی صدبار می بینم از آن قامت قیامت ها از شمس لنگرودی لطفا
خلاصه بهاری دیگر بی حضور تو از راه می رسد و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست روزگار است از سیمین بهبهانی لطفا
ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی پیوسته شادزی که دلی شاد میکنی گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود این مرغ پر شکسته که آزاد میکنی پنهان مساز راز غم خویش در سکوت باری، در آن نگاه، چو فریاد میکنی ای سیل اشک من! ز چه بنیاد میکنی؟ ای درد عشق او! ز چه بیداد میکنی؟ نازکتر از خیال منی، ای نگاه! لیک با سینه کار دشنه پولاد میکنی نقشت ز لوح خاطر سیمین نمیرود ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی سیمین بهبهانی(فریاد-مرمر) از سیّدعبدالوهاب نشاطِ اصفهانی لطفا
عالمی در شادی و ما را غم است این غم ما از برای عالم است چشم غیرت بین ما را نور نیست هر کجا سوریست آنجا ماتم است روزگارم زخمها بسیار زد زخم تو آن زخمها را مرهم است جان سلیمان است و دل خاتم در آن نقش روی دوست اسم اعظم است اشک چشم عاشقان در روی دوست این چو خورشید است و آن چون شبنم است ابو سعید ابوالخیر لطفا
تو چنانی که ترا بخت چنانست و چنان من چنینم که مرا بخت چنینست و چنین ابو سعید ابوالخیر از مولانا جلالالدین محمد بلخی لطفا
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم از خیام لطفا
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بی زمزمه نایِ عراقی هیچ است هر چند در احوال جهان مینگرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیام از سعید سرمد کاشانی لطفا
اي از رخ تو شكفته خاطر، گل سرخ باطن، همه خون دل و ظاهر، گل سرخ زآن ديرتر آمدي ز يوسف كه به باغ اول گل زرد آيد و آخر گل سرخ سعید سرمدكاشاني از سلمان ساوجی لطفا