گاهی اوقات دلم برای گذشتهم تنگ میشه ؛ دلخوشی هایی که میدونستم کاملا فیک و موقته ولی بازم لذت میبردم ازشون و از زندگیم ؛ ولی الا دوس دارم از زندگیم لذت ببرم ولی پیدا نمیکنم بهونه اشو حتی فیک یا موقت 25 سالگی ؛ همیشه متنفر بودم از این سن ؛ آخر بهش رسیدم :) دیگه باید حس پیر شدن کنم نفهمیدم واقعا چجور گذشت که شدیم 25 به اینکه واقعا توقعی که یه سری جاهای زندگیم از یه سری آدم های زندگیم داشتم واقعا تاثیر گذاشت و باعث شد اونجوری که باید تصمیم درستی نگیرم یا عکس العمل درستی به یه سری وقایع و اتفاقات نداشته باشم ولی خو چه می شود کرد دیگر گذشته امیدوارم تا شهریور دیگه از شر درس رها بشم با اینکه میدونم شر های زیاد دیگری قرار به سرم بریزه ولی خو کاش انقد همه چی پیچیده نبود و نمیشد و نمیکردن, رفیقم میگه بدشانسی ولی بعید میدونم باید تغییر کرد.................
انگار از بچگی یه غمی همراه من بوده و هیچ وقت ولم نکرده. شاید به دنیا اومدن من اشتباه بود. شده سوالاتی ذهنمو درگیر کنه که هیچ وقت به جواب مناسبی نرسم. چرا من 2 اسمی هستم؟ مگه من آمریکایی ام؟ چرا باید پدر و مادرم یه همچین اسمایی انتخاب میکردن برام؟ من بیست و پنج سالمه و یادم نمیاد آخرین بار کی از ته دل خوشحال بودم. حالا هم فقط سعی میکنم که امید داشته باشم (چون راه دیگه ای ندارم فک کنم)
مو آن کردن فقط اونجا که میبینی توی همین زمان کم وارد سومین رابطه ی ناموفقش شده، راحت مو ان میکنی =))))
به اینکه کاش هیچکس اخبار رو نگاه نمیکرد. کِی یه خبر خوب دادن به ما؟ رسماً دارن یه کاری میکنن همه افسرده بشن.
به نابودیه حکومت مولتی یوزریه یه بنده خدایی : ) ، تجربه ثابت کرده چیزایی که بدون زحمت و تلاش بدست میان، سریع نتیجه میدن متفاوت از زمان مورد نیازن، اکثرا یِ مشکل دیگه میزارن روی مشکل قبلیت تحویلت میدن یا تهش تاثیرش میره ..