داشتم فکر میکردم اگه امروز روز آخر بود چی می شد ؟ اگه می دونستم امروز روووز آخره چیکار میکردم ؟ چیکارا میکردم ؟ اصلا کاری می کردم؟
به خواستهام که در 20-25 سالگی دوره فعالیتم در هممیهن میخواستم رسیدم: تنهایی بیدوستی و کسی در زندگیم.
به مادر شاگردم هر چی از دهنش در اومد بمن گفت خیلی سردرد گرفتم بابت حرفهاش همسن مادرم بود روم نمیشد به حرمت مادر بودنش چیزی بگم ولی دست بردار نبود مجبور شدم بگم مادر جان این حرفها توهین و حق الناسه و من نمیگذرم ترسید دو سه باری حلالیت خواست منم قصدم حلال کردن بود ولی میخواستم کمی بترسه و تکرار نکنه و جواب نمیدادم بار سوم که اصرار کرد گفتم حالا ببینم چی میشه خدا ببخشه والا هر چی از دهنشون در میاد میگن بعد با یه حلالم کن میخوان تموم بشه بره باز خوبه تحت تاثیر قرار گرفت ولی سرم هنوز خوب نشده
والا یه مطلبی هست در مورد بهداشت یکی از همکاران اصلا روم نمیشه بهش بگم چون خیلی روحیه شکننده ای داره ولی خیلی اذیت میشم وقتی میاد کنارم، در حدی که نمیتونم چیزی بخورم، فعلا نمیدونم چطور بگم بهش در این عصر متعجبم این امور رعایت نشه
تو سن ۲۵ سالگی نمیدونم چه ریکشنی دیگه باید داشته باشم به ابراز علاقه . فقط فکر میکنم پیر شدم واس ابن حرفا :/