1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

الان داشتی به چی فکر میکردی؟

شروع موضوع توسط hileya ‏24/5/15 در انجمن سـرگـرمـی

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏22/1/15
    ارسال ها:
    437
    تشکر شده:
    4,234
    امتیاز دستاورد:
    121
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    تاسیسات
    عمو دیگه نیاز نیست تو سطل آشغال دنبالشون بگردی.اینقدر زیاد شدن که هر جا چشم بندازی چندتاشونا میبینی:d
     
    leo.antique از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏22/1/15
    ارسال ها:
    437
    تشکر شده:
    4,234
    امتیاز دستاورد:
    121
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    تاسیسات
    به این فکر میکردم انوش که نیست چقدر انجمن سوت و کوره


    انوووووووووش بیا تا با صحبت کار رو درست کنیم
    دلم براش تنگ شده:ذوق3:
     
    leo.antique از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏27/12/15
    ارسال ها:
    426
    تشکر شده:
    2,718
    امتیاز دستاورد:
    178
    جنسیت:
    مرد
    انوش کجاست ؟
     
    leo.antique از این پست تشکر کرده است.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    ۹ سالم بود ما رو بردن مصلی برای جشن تکلیف
    قبلش مدرسه از تمام مادران خواسته بود چادر جشن تکلیف دخترشون رو کادو کنن بدن مدرسه که مدرسه قبل از جشن، هدیه بده به بچه ها
    همه یکی یکی کادوها رو گرفتن چادرها رو با کمک معلم ها و ناظم ها سرشون کردن
    کادوی من لای روزنامه ی تقریبا کهنه ای بود وقتی صدام کردن برم چادرم رو بگیرم هر چند که کادوی من مثل بقیه کادوها صورتی نبود و جای کاغذ کادو روزنامه پیچ بود ولی باز گفتم خدایا شکرت منم یه چادر نماز هدیه گرفتم
    وقتی کادو رو دادن دستم خیلی خوشحال شدم به همراه کمی خجالت از روزنامه پیچ بودن
    خانم معلم کمکم کرد کادو رو باز کردم
    چادر من با همه فرق داشت
    مال همه سفید بود و شکوفه های صورتی داشت دور سرش،
    تور و گیپور قشنگی دور مچش داشت
    برای من اما . .. چادر سفید با طرح گل گلی
    البته اگر نو بود و اندازه خودم بود باز خوشحال می شدم
    من فقط یک دختر بچه ۹ ساله با قدی کوچک بودم
    چادر رو هر چی باز کردم تمومی نداشت
    خیلی بلند بود معلممون دلش سوخت بلد نبودم چادر به اون بزرگی رو سرم کنم، اون چادر، چادر مامانم بود:خنده2:
    خانم معلم کمک کرد همون رو سرم کردم و قیافش یه متاسفمه خاصی داشت،
    رفتم تو صف نماز بخونم تمام نماز حواسم به چادر بقیه و مقایسه اونا با خودم بود
    احساس بی ارزشی میکردم چون وضع مالی بدی نداشتیم و فقط از باب اهمیت ندادن بمن نمیخریدن
    این ماجرا اصلا یادم نبود خاطره ای فراموش شده بود
    تا اینکه امروز سرکار که بودم پستچی پست آورده و همسایه گرفته بود
    وقتی رسیدم خونه همسایه بسته ام رو آورد
    توجهی نکردم خسته بودم بعد از چند ساعت گفتم من که چیزی سفارش ندادم
    حالا برم ببینم چی هست
    دیدم ست چادر نماز و سجاده و کیف که چند وقت پیش سفارش داده بودم و یادم نبود
    وقتی بازش کردم گفتم خب که چی مگه قبلش با همون چادر و سجاده های قبلی نماز نمیخوندم حالا مثلا ست نباشه نمیشه و....؟
    بعدش یک لحظه دقیقا خاطره جشن تکلیفم یادم اومد
    گاهی خریدهای ما از سر نیاز نیست بلکه اتفاقاتی هست که پس ذهنمون موندن خاک خوردن و شاید عقده شدن و بدون اینکه حواست باشه داری اون عقده رو خالی یا تلافی میکنی

    عجب حکیمانه سخن گفتم :تایید::خنده شیطانی:
     
    Mrs.hosseiny، مَـأوا، leo.antique و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,060
    تشکر شده:
    84,744
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    به اینکه "یه آدم تا این حد شلخته!! " کجاست؟

    من که ندیدم تا حالا!!
     
    Farzane و اميــــــــــد از این پست تشکر کرده اند.
  6. حس خوبی که از بعضی ها میگیری
     
    M @ H @ K و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    امروز فهمیدم میتونستم فروشنده بشدت موفقی بشم ولی خدا رو شکر وارد اینکار نشدم چون مخ خودم رو میزدم همه رو خودم از خودم میخریدم :یس::یس::وای2::خخ::خخ::خنده2:
     
  8. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏28/11/21
    ارسال ها:
    1,858
    تشکر شده:
    19,130
    امتیاز دستاورد:
    133
    جنسیت:
    زن
    یکی از بدترین ارتباطام ارتباط با آدمی بود که از عرضه ی فکر کردن معمولی و قدرت تشخیص درست و غلط فقیره... کسایی که حرف ادما خیلی زود روشون تاثیر میذاره، مثله یه ربات دست آموز میمونن. واقعا متاسف میشم، بخاطر اینکه اون یکساعتی رو که با این ادم صحبت کردم یا وقت براش گذاشتم، میتونستم به جاش خودمو به یه قهوه دعوت کنم یا چند صفحه کتاب بخونم و موسیقی گوش کنم یا با بهترین دوستم صحبت میکردم. این ادما به من ثابت کردن به حرفشون ذره ای نباید اعتماد کرد، آدم انتایمی نیستند و اکثرا هم پایبند به قول نیستن و با دوتا جمله هم میشه از راهی که میخواستن برن برشون گردوند تو این چندسال این اولین باری بود که حس میکنم وقتم خالصانه ریخته شد توی زباله
    : ))))
     
    BISEl از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر مفید ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏9/5/20
    ارسال ها:
    815
    تشکر شده:
    9,572
    امتیاز دستاورد:
    136
    حرفه:
    pH
    ادا ادا ..
    زندگیا شده ادایی
     
    leo.antique و BISEl از این پست تشکر کرده اند.
  10. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    به روز خوبی که داشتم و استراحت کافی و جشنی که دعوت شدم و نهار خوشمزه اش و خوشحالی مردم
    چقدر گاهی نیاز به این چیزا دارم
    استراحت مطلق و دعوت شدن برای نهار:D
    اون موقع ها که خونه پدرم بودم خانواده مقید بودن من رو همه جا ببرن هر مهمانی که میرن ببرن البته نه از سر محبت به من بلکه ار سر محبت به بقیه:آبنبات:
    نیت مادرم این بود که فقط کارهای خونه ملت رو من انجام بدم
    مثلا خونه دایی میرفتیم مادر به زنداییم میگفت ای بابا تو بیا بشین بیتا میپزه
    می‌خواستیم نهار بخوریم به زنداییم میگفت تو بیا بشین بیتا میاره
    تو بیا بشین بیتا جمع میکنه
    بیتا میشوره
    یعنی پاها و کمرم میشکست انقدر که سرپا بودم
    بیتا رسما خدمتگذار خالص و مخلص مردم بود از طرف مادرم
    :آبنبات:
    از یه جایی به بعد دیگه هر جا میرفتن به هر قیمتی بود دیگه باهاشون نمی‌رفتم و تنها تو خونه میموندم در همون بحبوحه ی تنها ماندن و نرفتن، یکبار هم دزد آمد و فراری اش دادم
    حتی وقتی مستقل شدم مهمان خونشون که می آمد پدرم زنگ میزد بمن بیا خونه و من نمیرفتم و پشت تلفن با من دعوا می‌کرد از اینکه من رو برای خدمت شریف حمالی بخوان خوشم نمی آمد
    روز به روز قوت روحی و استقلالم بیشتر شد مثلا دیگه کسی نمیتونه زنگ بزنه بگه بیا برای کار و فلان:جارو برقی:
    البته گاهی خودم میرم کارهای مادرم رو انجام میدم با میل قلبی خودم
    ولی اجازه نمیدم که دیگه کسی زور بگه:تیرکمان:
    برای همین هر جا مهمانی میرم اصلا دلم نمیخواد کاری انجام بدم و به دوستانم گفتم که ببخشید که کمک نمیکنم چون برای کمک نیامدم :خوابیدن:
    والا مهمان دعوت نکنید اگر دعوت میکنید انتظار کار نداشته باشید صبح تا شب مردم سرکارن حالا یک مهمانی دادی بگذار خوش بگذره دیگه بزار ظرفهات رو مهمانها رفتن بشور یا مهمانی نده وقتی نمیتونی خودت ظرفهات بشوری
    میخوام یه کتاب روانشناسی بنویسم یه سری اصول رفتاری رو به خانواده ها آموزش بدم :استاد:
    من یه کتاب گویا هستم :خنده2:
     
    Mrs.hosseiny، BISEl و SiavashBaran از این ارسال تشکر کرده اند.