یه روزایی بود کم و سن و سال بودم ۱۷/ ۱۸/ ۱۹ از موقعیت شغلی خیلی ها خوشم می آمد و آرزو میکردم منم یک روزی اونجور بشم ولی شاید پس ذهنم اعتقاد نداشتم که منم میتونم همیشه آینده بدی برای خودم تصور میکردم و استرس سن الانم رو داشتم فکر میکردم تو این سن سه ۴ تا بچه رو دستمه و مشغول خانه داری میشم البته اقرار میکنم خانه داری سخت ترین و شریف ترین شغل دنیاست ولی خب اون موقع نگاهم جور دیگه ای بود یادمه به خانم امجدی غبطه میخوردم که چه دم و دستگاه و خدم و حشمی داره اون موقع امجدی من رو استخدام کرده بود و چند سال مفت و مجانی براش کار کردم اونم نامردی کرد و حق و حقوقی برام قائل نبود به اصطلاح مثلا داشت کار یادم میداد ولی کل اونجا داشت بخاطر فعالیت های من میچرخید وقتی هم دید من خیلی موفق شدم و طرفدار پیدا کردم منو خیلی راحت از مجموعه اش حذف کرد نمیدونستم کار روزگار اینجا میکشه که حالا باید من رو ببینه که ده برابر درآمدش درآمد دارم و چند برابر کارکنان مجموعه اش نیرو اون هم در سنی که هنوز جوان هستم در حالی که او ۴۰ سال سابقه داره و همسن مادرم هست خییییلی جون کندم تا به اینجا رسیدم ولی وقتی میرسی متوجه میشی به تناسب درآمد و موقعیتت خداوند بهت مسئولیت میده و اصلا نمیتونی از زیر مسئولیت شونه خالی کنی وقتی از بیرون به خودم نگاه میکنم میبینم زندگی عجیب و خاصی دارم شاید اگر گذشته خیلی سختم نبود نمیتونستم اینقدر قوی بشم و صبور گذشته ای که میلیون برابر سخت تر از الان بود و الانم در مقایسه با اون موقع بهشته بعضی ها که اندک سختی دارن بمن میگن آخه بیتا تو چه میدونی سختی چیه تو داری عشق و حال میکنی تنهایی کارت جوره و....و... بعد که متوجه مشکلشون میشم فقط تو دلم پوزخندی میزنم و تو دلم میگم مشکل تو پیش مشکلاتی که پشت سر گذاشتم نسیم هم نیست حتی فوت هم نیست در مقابل انفجار اتمی اگر تعریف هیچ کس نمیتونه بفهمه و میگه داری قصه می بافی و همین برای شاکر بودنم کافیه که خدا هر کس رو بخواد عزت میده و تدبیر امورش رو به عهده میگیره و بی واسطه رزقش رو می رسونه کافیه تقوا پیشه کنی و توکل کنی و من یتق الله یجعل له مخرج.. . . وَيَرۡزُقۡهُ مِنۡ حَيۡثُ لَا يَحۡتَسِبُۚ وَمَن يَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسۡبُهُۥٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمۡرِهِۦۚ ... و او را از جايى كه گمان نمى برد روزى مى دهد، و كسى كه بر خدا توكل كند، خدا برايش كافى است، ....
به این متن: همهی ما از قبل عصبانی هستیم. از قبل ناراحت هستیم. این ذخیره از قبل باعث میشه با کوچکترین ناراحتی امروز، واکنشی اندازهی تموم سالها نشون بدیم. باید به اعماق وجودمون و سوابق غم و غصههای فاکتور گرفتهی خودمون بریم و بدون ترس از نابودی، با خیال راحت باهاشون مواجه بشیم. غمهای فراموش شدهی جاری بزرگترین دلیل کم تحمل شدن ما هست ...
زمان دانشگاه و دبیرستان جزو خوش خط ها حساب میشدم .بمرور در زندگی شغلی چون سریع مینویسم و در حالت ایستاده و روی دستم مینویسم بد خط شدم و این برام عادت شده .
حدود ۱۵ روزه تقریبا یه رژیم غذایی گرفتم و فعالیتمو بیشتر کردم یکم لاغر کردم ولی این دو روز شکستم هرچی نباید بود خوردم : )) هم کیک هم فست فود ناراحت نیستم چرا شکستم ، ناراحتم که چرا واس یه چیز آشغال الان حالم بده : | بابا کیفیت رفته از همه چی یه برگر چجوری میتونه انقدر آشغال باشه آخه ؟ گوشت چی میزنن چرا کالباسا انقد مزش بد شده عموم از شیرینی پزیش کیک اورده بود ، با ذوق که به به این دیگه واس عمومه خوشمزس . اصن نگم چقد خوب نبود اصن بعید بود ! یکی از خفن ترین برندای شیرینی پزیم داره خودشم میگه انقدر گرونیه نمیشه مثه کیفیت قبل زد . اخه مرد من بعد ۱۵ روز شیرینی نخوردن دلم به کیک تو خوش بود خلاصه از فردا برنامه اینه که همون رژیم خودمونو ادامه بدیم چون واقن بدنامون ارزش خوردن غذاهای این روزا رو نداره که بخوای تا سه روزم تاوان اراجیفی که خوردی پس بدی . + گفتم از مترو میرداماد چقد بدم میاد دیگه ؟ در کنارش بگم مفت خونه بدن بهم جردن نمیرم . شاید فکر کنین اغراقه ولی واقن نه این حجم از شلوغی بی سابقست .
من انقدر خسته م انقدر انقدر خستم انقدر بریدم که فکر کردم بعد از مدتها نوشتن شاید ارومم کنه از کارم خسته م از زندگیم خستم از اطرافیانم خستم از خانواده و خستم از فامیلام خسته م از همکارام خسته م از دانش آموزام خسته م از قیافه م و تیپ و بدنم بیزارم از افسردگی و تنبلی ناشی از اون، از اضطرابی که انگار داره باهام خاله بازی میکنه هی میره و میاد، از مود بالا و پایینم، از معده دردم، از زانو دردم، از چاق شدنم، از میگرنم، از دردای عصبیم و قلب دردم، از وسواس فکری که باز شدید شده، از تمومممم اینا بیزارم دلم میخواد سر به نیست برم، برم ی جای دووووووور، دور از تمام این آدمایی ک الان اطرافمن، دور از اینکه فکر کنم دارم ناراحتشون میکنم با تموم اینایی ک نوشتم آها راستی، من از بی پولی هم خستم، گه بزنن تو این مملکت که گه زدن تو امید جووناش که ما بودیم. من بدون دیدن اخبار و دنبال کردن سیاست و خبرهای اجتماعی اینم، من بدون اینکه بدونم کی چی گفت و کی ب کجا حمله کرد و کیو گرفتن اینم، اگه بدونم که میشم مثل پارسال، یه روانی به تمام معنا. خیلی همت کنم زندگی خودمو جمع کنم ولی همت نمیکنم، یعنی جونی برام نمونده که همت کنم، چه ظلمی کردن بما بعضی از پدر و مادرامون، چه ظلمی کردن ناخواسته و مارو انداختن ته چه باتلاقی که هنوزم داریم دسته و پا میزنیم بخیال اینکه در بیایم از توی اون کثافت... ولی حیف که گذشت همه ی اون دورانی که اوج نشاط و انرژیمون بود .
«جواب منو چهار ساعت بعد میدی؟!!!! حالا وقتی ۱۵ ثانیه منتظرت گذاشتم میفهمی ....» ----------- به تهدید آدم ها نهایت تهدید کردن مسالمت آمیز آدم ها چی میتونه باشه ؟! قهر کردن،سرسنگین شدن، جواب سربالا دادن و ... شاید اینا تهدید نباشه اصلا مسالمت آمیز ؟!!! تهدید مسالمت آمیز چیه دیگه خخخ تو که دلت نمیاد انجامش بدی ، چرا مطرحش می کنی : ))
وقتی صبح از خواب بیدار میشی و آسمون سرخ از پشت پنجره پیداست ... پنجره رو باز می کنی و میبینی برف داره میاد و شیشه ماشین ها رو سفید کرده .... کلا روز خوبتو می سازه خدا جون ما توقع بارون داشتیمااا ، برف فرستادی ، دمت گرم الهی شکر ....
به سرانجام رسوندن تصمیمهامون که خیلی هم ساده نیست، توکل به خدا خدایا:هر چی خیره برامون پیش بیار! راضیم به رضایت