انگار خدا تورو نقاشی کرده میبوسم تنهایی عکسه تو! بدون تو میشه فردا بی مزه… کاش بودی میبوسیدم صدبار این دستتو…
خدایا ! تعارف که نداریم ! چند روزی بیا پایین ما که نمی تونیم بیایم بالا چند روزی تو بیا پایین یه راهی ! یه کاری ! یه کمکی ! یه نگاه بیشتری خسته شدیم خودت کمک همه بکن
بی تعارف ماه که پشت ابر نمیمونه حقیقت حتی اگه فرار کنه همه میفهمن! حالا تو هی خودتو مثله موش تو لونه قایم کُن
وای امیّد جان بس مُدبِر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبهای اندر دهان خود فشار گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را مولانا
بله تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است آنقدرسیربخندی که ندانی غم چیست.
گاهي نميشود که نميشود که نميشود گاهي گمان نميکني ولي خوب ميشود گاهي نميشود که نميشود که نميشود گاهي بساط عيش خودش جور ميشود گاهي دگر تهيه بدستور ميشود گه جور ميشود خود آن بي مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود گاهي گداي گدايي و بخت با تو يار نيست گاهي تمام شهر گداي تو ميشود گاهي براي خنده دلم تنگ ميشود گاهي دلم تراشه اي از سنگ ميشود گاهي تمام آبي اين آسمان ما يکباره تيره گشته و بي رنگ ميشود گاهي نفس به تيزي شمشير ميشود از هرچه زندگيست دلت سير ميشود گويي به خواب بود جواني مان گذشت گاهي چه زود فرصتمان دير ميشود کاري ندارم کجايي چه ميکني بي عشق سر مکن که دلت پير ميشود