انصاف نباشد که من خسته رنجور پروانه او باشم و او شمع جماعت دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل هر که توفیق پری یافته پروانهٔ توست در خرابات تو سر نیست که ماند دستار وای از آن سرکه شرابی که به خمخانهٔ توست
بلبل باغ سرای ، صبح نشان میدهد وز در ایوان بخاست ، بانگ خروسان بام ما به تو پرداختیم ، خانه و هرچ اندر اوست هر چه پسند شماست ، بر همه عالم حرام سعدی
ابوسعید ابوالخیر افسوس که ما عاقبت اندیش نهایم داریم لباس فقر و درویش نهایم این کبر و منی جمله از آنست که ما قانع به نصیب و قسمت خویش نهایم