دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کرد هست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد میتوان دین و دل و عقل ز کف داد ولی رشتهٔ زلف تو از دست رها نتوان کرد صغیر اصفهانی
غم عشقت بیابون پرورم کرد هوای وصل بی بال وپرم کرد به ما گفتی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست سعدی