کنج تنهایی در این تنهایی به آسمان نگاه کردم ............... خدا را صدا کردم اما هیچ صدایی نیامد............. با فریاد گفتم من چقدر تنهام حتی خدا از من دل بریده ناگان هوا تیره و تار شد .. دلم دوباره گرفت........ آسمان قطره قطره اشک بروی گونه هام ریخت... انگار یه حسی گفت ... به من تو تنها نیستی...!
کمی با تو تنها را باور کن نه برای تنهای فقط برای تنها بودن مرگ را باور کن نه برای مردن بلکه برای تنها مردن عشق را صدا کن نه برای از تنهایی در در آوردن بلکه برای عاشق ماندن خدا را صدا کن نه برای در خواست چیزی بلکه برای تنها ماندن خودت ........
قطار سوت می کشد و دور می شود ازایستگاه خیس بدرقه انبوهی از اندوه ، برمی گردد به ایستگاه و سکوتی سرد بر دیوارها آوار میشود ... اجازۀ سفر نداشتم ! چمدانی بر داشتم پر از خاطره که به مسافری آشنا سپردم... دلم را بر داشتم و برگشتم و در میان تنهاییم گم شدم درست مثل قطاری که رفت وصدای سوتش را تا ابد در من جای گذاشت
پیکت را بالا ببر و بنوش !! بنوش ب سلامتی کسی که اگه همه باشن و اون نباشه انگــــآر هــیـــ چ کس نیســـتـــــــــــ
پاسخ : پیکت را بالا ببر و بنوش !! خو ايكه همينجوري داره ميريزه...لا اقل بش بوگو ديگه نريزه دسش خسته ميشه وااااااااا:top15:
من و هم "سر"م در کلّه پزی کلاس زبان داشتیم سقّم را با کلاه برداشته بود من : "پاچه ات را کج گذاشتی" زن :"این دست است; نباید آن را از پاچه خطا کنی!" من :"آب- لیمو را نگیر ، خاصیتش از بین می رود. نمک به چشمم نپاش; عادت کن رژیمی باشی!" سرو کله می زنیم و تاراپپپپ! بناگوشم را می گذارد کف دستم... بوی زُهم آب خنک می آید! من : "عزیزم نوشابه بازکردم." زن : "بیا رژیمی باشیم." "سنگ َک" توی گلویم گیر می کند; با مهرش به من آب خنک خواهد داد!