1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. شاید که تو را داشتن ای عشق محال است !
    اینگونه که ایام خوشی رو به زوال است

    در مملکت تشنه ی من بوسه حرام است
    خونریزی و دل سنگی بسیار حلال است

    یک روز بیا آنچه دلم خواست همان شو ...
    یک روز که در تذکره ها روز وصال است

    می خواهمت انگار نه انگار ، تو را در _
    آغوش گرفتن پس از این خواب و خیال است

    از بخت بدو شیطنت چشم تو شیطان
    سیبی که به دامان من انداخته کال است

    در طالع خود دیده ام ای عشق دلیل ِ...
    جان دادن این شیر زمین خورده ، غزال است
     
    m naizar و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  2. قهر باشیم اگر، حوصله‌ها را چه کنیم؟
    از در صلح درایی، گله‌ها را چه کنیم ؟

    دست‌ها، گرمی آغوش تو را کم دارند
    آخ از این فاصله‌ها ... فاصله‌ها را چه کنیم؟

    عشق یعنی که ندانیم، قفس باز شود
    خو گرفتن به تو در چلچله‌ها را چه کنیم

    بین ما مسئله‌ای نیست‌، ولی موهایت
    به تسلسل برسد‌، مسئله‌ها را چه کنیم؟

    "نه" به لب دارد و با چشم "بلی"می‌گوید
    "نه" سر جای خودش، ما "بله"ها را چه کنیم؟

    او در این فکر که با زلف پریشان چه کند
    ما در این ترس که این زلزله‌ها را چه کنیم؟

    خواجه‌، ما سخت به بوسیدن او مشغولیم
    توبه خوب‌ است ولی مشغله‌ها را چه کنیم؟
     
    m naizar و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  3. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    شب فراق که داند که تا سحر چند است
    مگر کسی که به زندان عشق دربند است

    گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
    کدام سرو به بالای دوست مانند است

    پیام من که رساند به یار مهرگسل
    که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

    قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
    به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

    که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
    هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

    بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
    به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

    خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست
    بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست

    عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
    به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

    ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
    چه دستها که ز دست تو بر خداوند است

    فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
    بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

    ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
    گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
     
    m naizar و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  4. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

    همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
    همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

    سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
    مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

    ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
    تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

    حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
    یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
     
    m naizar و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  5. دوست دارم با تو باشم عیب این خواهش کجاست؟
    باتو بودن ، شعر خواندن، کس نگفته نا بجاست

    از تو گفتن یا شنیدن ازلبت ، تا خواب صبح
    حرفهای عاشقانه با تو گفتن کی خطاست؟

    لب به لب، لبریزعشقت ،گرشود احساس من
    بازیِ شب زنده داری با لبانت ، دلرباست

    مست ومدهوشم کنی با غمزه ای حتی به چشم
    دل به اعجازدو چشمت بس به می،بی اشتهاست

    دوست دارم با تو گویم از کلامی با سه حرف
    عین وشین وقاف ودیگرهیچ حرفی.،کین رواست

    قصدم ای یار این نبود کزتو، سراید این غزل
    عشق پاکت بی محابا زد به دل این حرف راست
     
    mj12، Zerehkoob، Farzane و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    هاتفی از گوشه میخانه دوش
    گفت ببخشند گنه می بنوش

    لطف الهی بکند کار خویش
    مژده رحمت برساند سروش

    گر چه وصالش نه به کوشش دهند
    هر قدر ای دل که توانی بکوش

    لطف خدا بیشتر از جرم ماست
    نکته سربسته چه دانی خموش

    گوش من و حلقه گیسوی یار
    روی من و خاک در می فروش

    رندی حافظ نه گناهیست صعب
    با کرم پادشه عیب پوش

    ای ملک العرش مرادش بده
    و از خطر چشم بدش دار گوش
     
    mj12، M @ H @ K، f@rid69 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    زبان خامه ندارد سر بیان فراق
    وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

    دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
    به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

    چگونه باز کنم بال در هوای وصال
    که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

    کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
    فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

    بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
    ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق

    اگر به دست من افتد فراق را بکشم
    که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق

    چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
    تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

    ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
    مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق

    فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
    ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

    به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ
    به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
     
    mj12، M @ H @ K، f@rid69 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد
    روزم به شب رسیده و خوابم نمی برد
    از ابر پاره پاره غمهای بیشمار
    یک قطره غم چکیده و خوابم نمی برد
    یا خواب من ز غصه به روحم رسیده است
    یا از سرم پریده و خوابم نمی برد
    یا پشت چشم پنجره ی فولاد آسمان
    آه تو را شنیده و خوابم نمی برد
    پیراهن عزیز مرا گرگ عاشقی
    از رو به رو دریده و خوابم نمی برد
    صدها ستاره می شمرم تا دوباره باز
    سر می زند سپیده و خوابم نمی برد
    فریاد میزنم که خدا بشنود چرا
    من شانه ام خمیده و خوابم نمی برد
     
    m naizar، mj12 و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,061
    تشکر شده:
    84,744
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    می‌گِريم و می‌خندم، ديوانه چنين بايد
    می‌سوزم و می‌سازم، پروانه چنين بايد

    می‌كوبم و می‌رقصم، می‌نالم و می‌خوانم
    در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

    من اين همه شيدايی، دارم ز لب جامی
    در دست تو ای ساقی، پيمانه چنين بايد

    خلقم ز پی افتادند، تا مست بگيرندم
    در صحبت بی‌عقلان، فرزانه چنين بايد

    يكسو بردم عارف، يكسو كشدم عامی
    بازيچه‌ی هر دستی، طفلانه چنين بايد

    موی تو و تسبيحِ شيخم به در از ره برد
    يا دام چنان بايد، يا دانه چنين بايد

    بر تربت من جانا، مستی كن و دست افشان
    خنديدن بر دنيا، رندانه چنين بايد



    ▪️معینی کرمانشاهی
     
    m naizar، Paradox.. و mj12 از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏3/1/21
    ارسال ها:
    48
    تشکر شده:
    77
    امتیاز دستاورد:
    18
    جنسیت:
    مرد
    خوشا رفیق که پیشش نقاب برداری// عیان کنی که چه اندیشه‌ها به سر داری .
    خوشا رفیق که در خانه‌اش خراب شوی// شبی که هیچ نداری و چشم تر داری .
    که بی‌دریغ قبولت کند چه خوب و چه بد// اگر فضاحت و ننگ و اگر هنر داری .
    تو را عجیب نداند، بفهمدت تا کُنه// گمان کنی که ز خود نسخه‌ای دگر داری .
    خیال پشت خیال تو پر دهد تا صبح// اگر نیاز به تکثیر بال و پر داری .
    دلت نلرزد و سودا کنی، نپرهیزی //چنین که ضامن خوشنام و معتبر داری .
    رفیق و پشت و پناه و محافظ و کس و کار// تبار و طایفه و مادر و پدر داری .
    به اکتشاف جهان می‌روی سفر خوش باد// که همسفر چو خودت طالب خطر داری.
     
    m naizar، mj12 و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.