1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
    به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

    در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
    به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

    ترازو گر نداری پس تو را زو ره‌زند هر کس
    یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

    تو را بر در نشاند او به طرّاری که می‌آید
    تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

    به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
    که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

    نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
    نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

    بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
    میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

    بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن
    اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

    چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار
    از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

    چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی
    حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

    چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
    که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
     
    Anoosh، Farzane، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌گیرد
    دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد
    جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب
    جهان رنگ تماشا از تماشای تو می‌گیرد
    نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید
    طبیعت سهم خو درا از تماشای تو می‌گیرد
    مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند
    که این تکرار معنا از تماشای تو می‌گیرد
    تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی
    دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد​
     
    Anoosh، Farzane، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
    سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

    نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
    چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

    خوش هواییست فرح بخش خدایا بفرست
    نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم

    ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
    چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم

    گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
    لاجرم ز آتش حرمان و هوس می‌جوشیم

    می‌کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
    چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم

    حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
    بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
     
    f@rid69 و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    رحم ای خدای دادگر کردی نگردی
    ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی

    از این سپس میدان شاهان جهان را
    گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی

    پیش ملل شرمندگیمان کُشت زین روی
    ما را از این شرمنده تر کردی نکردی

    در کینه خواهی خرابی های ایران
    ما را به شه گر کینه ور کردی نکردی

    در سایۀ این شاخه هرگز گل نروید
    با تیشه قطع این شجر کردی نکردی

    از تارک شاه قدرقدرت اگر دور
    این تاج با دست قدر کردی نکردی

    با مجلس شوری ز عارف گو جز این کار
    فردا اگر کار دگر کردی نکردی
     
    farhad_fr، f@rid69 و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    ماه وقتی در شب موهای تو گم می شود
    کاروانی بین ابروهای تو گم می شود

    ناخدا هر قدر دریا رابلد باشد شبی
    کشتی اش در موج گیسوهای تو گم می شود

    وحشتم از مرګ خیلی کمتر لست از لحظه ای
    که سری بر روی زانو های تو گم می شود

    کاروان سالار من زنګ شتر های عرب
    لای آواز النگو های تو گم می شود

    مانده ام یا آسمان در چشمهایت مخفی است
    یا زمین در بین بازوهای تو گم می شود
     
    Farzane، Anoosh و فدرا از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏13/7/20
    ارسال ها:
    149
    تشکر شده:
    1,024
    امتیاز دستاورد:
    93
    عشق آمد و اختیار نگذاشت
    در کشور دل قرار نگذاشت

    از جان اثری نماند در تن
    وزخاک تنم غبار نگذاشت

    کیفیت چشم پرخمارت
    در هیچ سری خمار نگذاشت

    پنهان میخواست دل غمت را
    این دیدهٔ اشگبار نگذاشت

    تا جلوه کند درو جمالت
    اشگم در دل غبار نگذاشت

    عبرت نتوان گرفت از دهر
    چون فرصت اعتبار نگذاشت

    نشگفته بریخت غنچه دل
    تعجیل خزان بهار نگذاشت

    رفتم که بپاش جان فشانم
    دستم بگرفت و یار نگذاشت

    رفتم که کنم شکایت از فیض
    کوتاهی روزگار نگذاشت
     
    saddaf، Farzane و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی
    سنگی و ناشنیده فراموش می‌کنی


    رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
    از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی


    دست مرا که ساقۀ سبز نوازش است
    با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی


    گمراه‌تر ز روح شرابی و دیده را
    در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی


    ای ماهی طلایی مرداب خون من
    خوش باد مستی‌ات، که مرا نوش می‌کنی


    تو درۀ بنفش غروبی که روز را
    بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی


    در سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سایه، از چه سیه‌پوش می‌کنی؟


    فروغ
     
    saddaf و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  8. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    خوش خبر باشی ای نسیم شمال
    که به ما می‌رسد زمان وصال

    عرصهٔ بزمگاه خالی ماند
    از حریفان و جام مالامال

    سایه افکند حالیا شب هجر
    تا چه بازند شب روان خیال

    ترک ما سوی کس نمی‌نگرد
    آه از این کبریا و جاه و جلال

    حافظا عشق و صابری تا چند
    نالهٔ عاشقان خوش است بنال
     
    saddaf و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    آمدي وه که چه مشتاق و پريشان بودم
    تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
    نه فراموشيم از ذکر تو خاموش نشاند
    که در انديشه اوصاف تو حيران بودم
    بي تو در دامن گلزار نخفتم يک شب
    که نه در باديه خار مغيلان بودم
    زنده مي کرد مرا دم به دم اميد وصال
    ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
    به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
    گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
    تا مگر يک نفسم بوي تو آرد دم صبح
    همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
    سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
    عهد بشکستي و من بر سر پيمان بودم
     
    saddaf و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  10. ƙīɲɗ-ĥęāŕț مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/6/15
    ارسال ها:
    6,545
    تشکر شده:
    39,288
    امتیاز دستاورد:
    220
    روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
    خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

    ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
    گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

    زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
    ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

    سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
    دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

    دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
    دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

    سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
    مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

    روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
    وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

    دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم
    یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

    حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
    برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
     
    saddaf و Anoosh از این پست تشکر کرده اند.