دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم دلی دچار تو و سر به راه می خواهم دوباه اینکه تو حوا شوی و من آدم و باز لذت یک اشتباه می خواهم همیشه چشم تو را شاعرانه می نوشم که با تو من غزلی رو به راه می خواهم پناه خستگی من! بمان و با من باش میان این همه طوفان، پناه می خواهم تو عاشقانه ترین رکعت غزل هستی برای خواندن تو قبله گاه می خواهم دوباره وسوسه ی ناز چشم تو بر پاست دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم. "رضا قریشی نژاد"
گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما خواستن ها همه موقوف توانستن بود کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم که هبوط ابدم در پی دانستن بود چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود. "قیصر امین پور"
تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد عجب گر در چمن برپای خیزی که سرو راست پیشت خم نباشد مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد من اول روز دانستم که این عهد که با من میکنی محکم نباشد که دانستم که هرگز سازگاری پری را با بنی آدم نباشد مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد بیا تا جان شیرین در تو ریزم که بخل و دوستی با هم نباشد نخواهم بی تو یک دم زندگانی که طیب عیش بی همدم نباشد نظر گویند سعدی با که داری که غم با یار گفتن غم نباشد حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد.
به سرم ياد تو افتاد و دلم ريخت به هم همه تکرار تو کردم، همه ام ريخت به هم من و ياد تو، به هم صحبتي هم مشغول خانه را همهمه صحبت ما ريخت به هم به عطشناک ترين حالت صحبت با تو آنقدر گفتم و گفتم که حرم ريخت به هم تو که هستي؟ که به هر شکل تجسم کردم دست بردم که به انديشه رسم، ريخت به هم ز غمت هرچه نوشتيم، مرکب پس داد جوهر و آه من و اشک قلم، ريخت به هم منشينيد به پايم، که مرا خانه عمر سي و يک مرتبه پشت سر هم، ريخت به هم خواستم شعر نگويم دگر و باز نشد قلم توبه شکستم و قسم، ريخت به هم چو رديفي تو، که از مصرع پايان غزل رفتي و شعر من و شاعريم، ريخت به هم...
یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت طوطی خط خوش نشین شکرستانت نبود بوی پیراهن،یکی از سینه چاکان تو بود نکهت گل محرم چاک گریبانت نبود کاکلت پهلو تهی می کرد از باد صبا شانه را دستی به زلف عنبرافشانت نبود العطش می زد تمنا در بیابان طلب محشر لب تشنگان چاه زنخدانت نبود زهر بی پروایی از تیغ نگاهت می چکید سرمه را دست سیه کاری به مژگانت نبود لوح رخسار تو از نقش تماشا ساده بود دست یغمایی در آغوش گلستانت نبود این زمان گردید وقف عام،ور نه پیش از این غیر صائب بلبلی در باغ و بستانت نبود
پروانـه هـادر پيـله دنيـارانـمي فهمند تـقـويـم هـا روز مبـادا را نـمي فهمند دريا بـراي مـردم صحرا نشيـن دريـاست ساحـل نشينـان قـدر دريـا را نمي فهمند مثل همـه مـا هـم خيـال زندگـي داريـم امـا نـمي دانـم چـرا مـا را نـمي فـهمند هـر روز سـيبـي در مسيـر آب مي آيـد ديگـر نيـا اين شـهر معـنا را نمي فهمند اين مردمان مانـند اهـل كوفـه مي مانند انـدازه يـك چـاه, مـولا را نـمي فـهمند اينجا سه سال پيـش دست دارمـان دادند اين قوم, درد اينجاست ,اينجا را نمي فهمند فرسنگ ها از قيـل وقـال عاشـقي دورند هنـد و سمـرقنـدو بـخارا را نمي فهمند چاقـو به دسـت مـردم هشيـار افـتاده ديـدار يوسـف بـا زليخـا را نمي فهمند از روز اول بـا تـو در پـرواز دانـستـم پروانـه ها در پيـله دنـيا را نمي فهمند ____________________ شاعر: فرامرز عرب عامری
در شهر چو بنداز ما هرگز به هم کاری ... دیگر نبر نام مرا طوری که انگاری اصلا برایم گل نیاور عصر یکشنبه این روزها محتاط شو از روی ناچاری هرچند میدانی که خیلی دوستت دارم هر چند میدانم که خيلی دوستم داری کم کم بگو از من خوشت دیگر نمی آید حتی بگو از دیدنم چندی ست بیزاری داری چه زجری می کشی از دست این مردم مثل تو من هم خسته ام از حرف ها آری آری عجب حرف و حدیث خانمان سوزی آری عجب نامردهای مردم آزاری از شور و شوق عاشقی ها بعد از این باید وقتی که می بینی مرا ,خود را نگه داری از کوچه های مبهم این شهر می ترسم این روزها حس می کنم غم های بسیاری حس می کنم عشق تو را هر لحظه، هرساعت می بینمت هر روز در هر دود سیگاری با این همه حرف و حدیث و شکوه و تردید می ترسم آخر از نگاهم دست برداری دارد بدم می آید از هر کس که می بینم چه آدمک هایی چه شهر نا بهنجاری این روزها حرف من و تو نقل مجلس هاست در شهر چو بنداز ما دیگر به هم کاری ... _________ شاعر: فرامرز عرب عامری
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند گفتم حدیث مستان سری بود خدائی ___________ خواجوی کرمانی
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی برکت که جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه عجیب نیست کز اینسان مکدّرید از من نه در تبرّی من نیز بیم رسوایی است به لب مباد که نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟ شما که قاصد صد شانه بر سرید از من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما که با غم من آشناترید از من "حسین منزوی"
خنده یِ هیچ مرد و گریهء زنی باور نمیکنم دیگر برای جنبنده ای چشم خودم را تَـر نمیکنم از هرچه دلبستگی و عاشقی ها فراریم حتی دگر دست در آغـوش سماور نمیکنم عقل خودم را منزه زِ حرف دل کردم دیگر دقیقه ای تفکر به ساغر نمیکنم محدوده ی شعر من نقص دل دادن است حد و حصار شعر خود زین فراتر نمیکنم بغضان داغ دیده ی خودم را قورت میدهم یک قطره ای دریغ از چشمان خود دَر نمیکنم تقصیر هر کسی که بوده است ، بوده است دیگر کسی را در این محکمه داور نمیکنم دینار یک روز تنهایی خودم را هیچ موقِعی با صدهزار رنج فرهاد برابر نمیکنم درچنگ بودن دل به دور از آزادگیست این است که هرساله بجز کشت سنوبر نمیکنم حالم به این بیت ها دگر خوش نمیشود گفتم که دست بردارم از شعر ولی آخر نمیکنم