تا که با دیوار، چوب در تبانی میکند قامت رعنای یارم را کمانی میکند هرچه میپرسم از این مردم نمیداند کسی آنچه میخ آهنی با استخوان میکند دست باد سرد، سنگین هم نباشد باز هم صورت یاسی جوان را ارغوانی میکند تازگی در خانه رو میگیرد از من فاطمه مهربان من چرا نامهربانی میکند پس چرا دستی به پهلو میزند محبوب من؟ هی چرا در پا شدن یاد جوانی میکند؟ از تماشای پرستویم پریشان میشوم تا به چشمانم نگاهی آسمانی میکند باز کن یک بار دیگر چشمهایت را ببین دارد اینجا زینبت شیرین زبانی میکند
همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم همین احساس خوبی که دلت سهم منو داده همین که اتفاق عشق برای قلبم افتاده بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم
هر چه گناه می کنم عمر تباه می کنم مشق سیاه می کنم باز مقابلم تویی جام شراب می زنم سینه به آب می زنم تن به سراب می زنم باز مقابلم تویی عاشق ماه می شوم غرق گناه می شوم سائل راه می شوم باز مقابلم تویی سنگ صبور می شوم از تو به دور می شوم جاهل و کور می شوم باز مقابلم تویی خضر کبیر می شوم بر تو اسیر می شوم مِی زده، سیر می شوم باز مقابلم تویی نذر و نیاز می شوم مرد نماز می شوم اوج و فراز می شوم باز مقابلم تویی
مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم چند ساعت شده از زندگیام بی خبرم این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟ . از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من!| بین این قافیهها گم شده و دربهدرم تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر این همه فاصله کوتاه شود در نظرم بسته بسته "کدوئین" خوردم و عاقل نشدم!| پدر عشق بسوزد... که در آمد پدرم! . بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!| کفر مطلق شده ام، دایرهای بیوترم . من خدای غزل ناب نگاهت شدهام از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم
گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ايام ورقها زده است زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خيالم اما همچنان روز نخست تويي آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردي و با دست تهي منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عيان مي بينند زير خاکستر جسمم باقيست آتشي سرکش و سوزنده هنوز
بمان ولی به خاطر غرور خسته ام برو برو ولی بخاطر دله شکسته ام بمان به ماندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شکسته ام ولی برو , بریده ام ولی بیا چه گیج حرف میزنم ؛ چه ساده درد می کشم اسیر قهر و آشتی ؛ میان آب و آتشم ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام چه عاشقانه زیستم ؛ چه بی صدا گریستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم چه دیرعاشقت شدم چه دیرتر شناختم
در قلب قصه های یکی بود یا نبود یادم نمی رود که کسی جز خدا نبود یادم نمی رود که در آن سال های دور مردانگی ز افسر شاهی جدا نبود در باور قبیلة احساس های پاک بی حرمتی به ساحتِ گل ها روا نبود آن روز در تصور انسانِ قصه ها می گفت مادرم که محبت خطا نبود وقتی د لی برای د لی درد می نوشت پیکی به جز کبوتر بادِ صبا نبود این کوه این تهی شده از یادِ تیشه ها در بیستونِ عشق چنین بی صدا نبود روزی که قهرمان به سر چشمه می رسید راهی به جز مبارزه با اژدها نبود می شد که در هوای مساوی نفس کشید یک بام در کشاکشِ چندین هوا نبود
بنویسید که او ... وحشت از عشق که نه ..! ترسش از فاصله هاست ... ترس از این غصه که نه ، ترسش از ..! ............. خاتمه هاست . بنویسید که او ... ترس بیهوده نداشت ... صحبتش ، صحبت اين خاطره هاست ... صحبت از کشتن ناخواسته ی ... ............. عاطفه هاست . کوله باری ست پر از هیچ ... ............ که بر شانه ی اوست . گله از دست کسی نیست ..! .......... مقصر دل دیوانه ی اوست . بنويسيد ... دلش مثل دل شیشه شکست . آن زمانی که دلش ... ............. بر دل رویا نشست . بنويسيد ... که با عدل خدا مساله داشت . بنويسيد ... که از خلقت خود هم گله داشت . بنويسيد ... که اشعار من از سوز دل است . بنويسيد ... که دنیای من از خشت و گل است . بنویسید ... که در بی کسی اش سوخت پرش . بنويسيد ... ............. غمی بود به چشمان ترش . . . . . ................................. بنويسيد ، بنويسيد
ای نگاهت از شب باغ نظر شیرازتر دیگران نازند و تو از نازنینان نازتر چنگ بردار و شب ما را پریشان کن که نیست چنگی از تو چنگ تر یا سازی از تو سازتر قصه ی گیسویت از امواج تحریر قمر هم بلند آوازه تر شد هم بلند آواز تر گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت چون دو ابروی تو از ایجاز با ایجازتر چشم در چشمت نشستم حیرتم از هوش رفت چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر از شب جادو عبورم دادی و دیدم نبود جادویی از سحر چشمان تو پر اعجازتر آن که چشمان مرا تر کرد چشمان تو بود گرچه چشم عاشقان بوده ست از آغازتر
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من بر امید دانهای افتادهام در دام دوست سر ز مستی برنگیرد تا به صبح رستخیز هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست بس نگویم شمهای از شرح شوق خود از آنک دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست