چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی شعر از رهی معیری
گفت دانايي که: گرگي خيره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر!... هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته مي شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا مي کند خلق و خوي گرگ پيدا مي کند در جواني جان گرگت را بگير! واي اگر اين گرگ گردد با تو پير روز پيري، گر که باشي هم چو شير ناتواني در مصاف گرگ پير مردمان گر يکدگر را مي درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند... وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنايان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غريب با که بايد گفت اين حال عجيب؟ فریدون مشیری
يه روز يه باغبونی ، يه مرد آسمونی نهالی كاشت ميون باغچه مهربونی می گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری اين بوته ياس من می مونه يادگاری هر روز غروب عطر ياس تو كوچهها میپيچيد ميون كوچه باغا ، بوی خدا می پيچيد هر روز غروب عطر ياس تو كوچهها میپيچيد ميون كوچه باغا ، بوی خدا می پيچيد اونايی كه نداشتن از خوبیا نشونه ديدن كه خوبی ياس ، باعث زشتيشونه عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی ياس ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس یاس جوون بگمون ، تكيه زدش به ديوار خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ ديگهای كاشت هزار ساله كوچهها پر ميشه از عطر ياس اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس هزار ساله كوچهها پر ميشه از عطر ياس اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
رهی معیری : آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟ سیمین و تابنک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟ داد لبی که مستی جاوید می دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا ؟ خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا ؟ بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی ؟ بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا ؟
#تو #بمن #میخندی... تو بمن میگویی که دلت #غمگین است... دل من غمگین نیست, فکر تو #بدبین است... #تو #بمن #میخندی تو بمن می گویی که #زمستان زیباست... تو بمن می گویی که #نفس دست خداست... #تو #بمن #میخندی تو ندانی که دلم در #غمت می گرید به تمنای وصالت ای دوست!!!! چشم من میگرید تو ندانی که در این دل چه سخن ها دارم؟؟؟ تا به آن فکر کنم بغض من میشکند... #تو #بمن #میخندی تو بمن میگویی تو چرا #خاموشی ؟؟؟ در دلم حرفی هست که چرا میخندی؟؟؟ تو اگر حرف مرا ، معنی حرف مرا ، اندکی در دل خود می دیدی ، نه #بمن نه به #فکرم نه به #شوقم نه به #هیچ تو نمیخندیدی... ولی افسوس که تو بی فکر و مجال #تو #بمن #میخندی "تو بمن میخندی" در پس فکر مریضت این است ... که من از خنده ی تو ، که من از #طعنه ی تو خرده به دل میگیرم... من نه #دلگیر شوم از کارت و نه از #رفتارت "بلکه این کار همه است که بمن میخندند" نرسیدی تو به اصل سخنم دیگران نیز نخواهند رسید که #نباید خندید به #ضلالت به #سیاهی به #هوس به #خیانت به #دورویی به #ریا بلکه باید نگریست ، با کمی آرامش ، با کمی عقل و خرد ، با کمی فکر و تأمل نگریست #که کدامین #راه است و کدامین #بیراه ؟؟؟
سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنیها رو، تو هم هرگز نپرسیدی شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری چه قصهی محقری، چه اول و چه آخری ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایهها هستیم سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود نمیدیدیم و میرفتیم، هزاران سایه با ما بود سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنیها رو، تو هم هرگز نپرسیدی در آن هنگامهی تردید، در آن بنبست بیامید در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود
روی در کعبه این کاخ کبود آمده ایم چون کواکب به طواف و به درود آمده ایم در پناه علم سبز تو با چهره زرد به تظلم ز بر چرخ کبود آمده ایم تا که مشکین شود آفاق به انفاس نسیم سینه ها مجمره عنبر و عود آمده ایم پای این کاخ دل افروز همایون درگاه چون فلک با سر تعظیم و سجود آمده ایم پای بند سر زلفیم و پی دانه خال چون کبوتر ز در و بام فرود آمده ایم شاهدی نیست در آفاق به یک روئی ما که به دل آینه غیب و شهود آمده ایم بلبلانیم پر افشانده به گلزار جمال وز بهار خط سبزت به سرود آمده ایم سرمه عشق تو دیدیم و ز زهدان عدم کورکورانه به دنیای وجود آمده ایم شهریارا به طرب باش که از دولت عشق فارغ از وسوسه بود و نبود آمده ایم
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار من است ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاهراهیست که منزلگه دلدار من است بنده طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولی سرمست خریدار من است طبله عطر گل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود نرگس او که طبیب دل بیمار من است آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت یار شیرین سخن نادره گفتار من است
ز تحسینم، خدا را، لب فروبند! نه شعر است این، بسوزان دفترم را مرا شاعر چه می پنداری ــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را. سخن تلخ است، اما گوش میدار، که در گفتار من رازی نهفته است نه تنها بعد ازین شعری نگویند؛ کسی هم پیش ازین شعری نگفته است! مرا دیوانه می خوانی؟ دریغا؛ ولی من بر سر گفتار خویشم، فریب است این سخن سازی، فریب است! که من خود شرمسار کار خویشم. مگر احساس گنجد در کلامی؟ مگر الهام جوشد با سرودی؟ مگر دریا نشیند در سبویی؟ مگر پندار گیرد تار و پودی؟ چه شوق است این، چه عشق است این، چه شعر است؟ که جان احساس کرد، اما زبان گفت! چه حال است این، که در شعری توان خواند؟ چه درد است این، که در بیتی توان گفت؟ اگر احساس می گنجید در شعر، به جز خاکستر از دفتر نمی ماند! وگر الهام می جوشید با حرف؛ زبان از ناتوانی در نمی ماند. شبی، همراه این اندوه جانکاه، مرا با شوخ چشمی گفتگو بود. نه چون من، های و هوی شاعری داشت ولی، شعر مجسّم: چشم او بود! به هر لبخند، یک «حافظ» غزل داشت. به هر گفتار، یک «سعدی» سخن بود. من از آن شب خموشی پیشه کردم، که شعر او، خدای شعر من بود! ز تحسینم خدا را، لب فرو بند. نه شعر است این، بسوزان دفترم را مرا شاعر چه می پنداری ـــ ای دوست؟ ــ بسوزان این دل خوش باورم را.# زنده یاد استاد فریدون مشیری
با كسي غير از مني، ديگر تو تنها نيستي لحظه اي در فكر اين مغلوب دريا نيستى من كه در عشق تو مجنون بودم و هستم، ولي جا زدي رفتي! در اين قصه تو ليلا نيستي! من گناه عشق را گردن گرفتم غم نخور بي خيال حرف مردم، تو كه رسوا نيستي عشق در من عادتي شيرين تر از دلواپسی ست خلوتي داريم هر شب، حيف اينجا نيستي من كه در اين لحظه و امروز خود گيرم هنوز خوش به حال تو كه در اندوه فردا نيستي بس كن اين ديوانه بازي را نزن بر شيشه ام با توام باران! به چشم من كه زيبا نيستي اين من دلخسته را عشقت هوايي كرده بود باورم هرگز نشد، گفتي كه با ما نيستي شهريار شعرم و صدها غزل هم شاهدم بي وفا، اي خوب خوبم، تو ثريا نيستی