سکه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است سنگدل من دوستت دارم، فراموشم مکن بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است فاضل نظری
جان عاشق گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی اصل را چون ذره ها برهـم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود آدم نمانـد و آدمی گر خویش با آدم زنــد دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگـه آتشی بر گنبـــد اعظم زنـــد بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان شوری درافتد در جهان، وین سور بــر ماتم زند گه آب را آتش بـــرد گـه آب آتش را خــورد گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند خورشید افتـد در کمــی از نـــور جـــان آدمی کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند مریـــخ بگذارد نری دفتـــر بسوزد مشتری مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل زهــره نماند زهـــره را تا پـرده خرم زند نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند نی آب نقــاشی کنـــد نی بــاد فـــراشی کنـــد نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زنـد نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود جــــان ربــی الاعلــی گود دل ربــی الاعلــم زنـد برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل تا نقش های بی بدل بر کسوت معلم زند حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بســوزد قلب را بـــر قلب آن عالــم زند خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او بــــر پـــوره ادهــم جهـــد بـــر عیسی مریـــم زنـــد مولانا
مُردم ز اشتیاق و دمی یاد ما نکرد؛ یاران ,که گفت دلبرِ ما مهرپرور است؟؟؟ عباس فرات .............. نام پروانه مکن یاد که نسبت نبوَد با من سوخته دل سوخته دامانی چند حزین لاهیجی ................. پروانه سوخت یک شب در آتش و آسود جان او ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم ... رهی معیری .............. به جز شکستِ دلم ، از دلت نمی آید چه امتحان که نکردم به شیشه سنگ تو را "قدسی مشهدی" ...................... طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب همه هیچند اگر یار موافق باشد شوریده شیرازی ................. همه عمر غنچه ماندیم و تبسمی نکردی که دلت نخواست یک دم دل ما شکفته باشد پژمان بختیاری ................ بگو به خواب ، که در چشم من میا امشب جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت "ظهیر فاریابی" ................. وه که گِرد من نمی گردد اجل روز فراق او هم از من عار دارد , زندگانی را ببین... جعفری تبریزی ................... نفس ز سینه چنان بی تو می کشم دشوار که گویی از دل خود می کشم خدنگ تو را "قدسی مشهدی" ...................... استاد کائنات که این کارخانه ساخت، مقصود عشق بود , جهان را بهانه ساخت... مسلمی شوشتری ....................... بی کیمیای مستی تبدیل غم محال است یا می حلال فرما ، یا غم حرام گردان نظیری نیشابوری .................... توعهد شکن خواهی ومن بسکه ضعیفم یک عهد بصد سال شکستن نتوانم فصیحی هروی ................ دل مست و دیده مست و تن بی قرار مست جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست اوحدی مراغه ای .................. سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد حافظ
ز وصلت تا به کی فرد آیم و شم جگر پر سوز و پر درد آیم و شم بخ مو گوئی که در کویم نیایی مو تا کی با رخ زرد آیم و شم
نمی دانم چرا وقتی، دلم درگیر یاد توست، هوا دلگیر و بارانیست... صدای رعد هم جاریست... نه رویایی ، نه کابوسی ، هر آنچه هست بیداریست... نمکدان می شود ابر و... نمکها روی زخم دل ... و این آغاز یک موضوع تکراریست...! هنرها دارد این باران، از آن لحظه که می بارد، تبم در گریه می سوزد... تحمل کینه می توزد... و تن هم طبق معمول همیشه پیله ی افسوس می دوزد... دلم دلتنگ یاد توست.
دلم نگاهِ تو را شاعرانه می خواهد دوباره یک غزل جاودانه می خواهد بیا دوباره برایم غزل بگو که دلم برایِ باور عشقت نشانه می خواهد بخوان برایِ من از عشق با صدایِ بلند سکوتِ خانه ی قلبم ترانه می خواهد منم شبیهِ تو از این قفس گریزانم دلم شکسته...دلش آشیانه می خواهد عجب حکایتِ داغی ست ... اینکه آغوشت تمامِ حجمِ مرا عاشقانه می خواهد من از نگاهِ پر از اضطرابِ تو خواندم چقدر نم نمِ باران و شانه می خواهد غزل فدایِ دو چشمت که اینچنین پر اشک مرا به راز و نیازِ شبانه می خواهد یقین بدان که تو حاجت روا شدی اینبار منم زنی که تو را بی بهانه می خواهد.. "سمانه سوادی"
از خانه بيرون ميزنم ، اما کجا امشب ؟ شايد تو ميخواهي مرا در کوچهها امشب پشت ستون سايهها ، روي درخت شب ميجويم اما نيستي در هيچ جا امشب ميدانم آري نيستي ، اما نميدانم بيهوده ميگردم بدنبالت چرا امشب ؟ هرشب تو را بيجستجو مييافتم اما نگذاشت بيخوابي بدست آرم تو را امشب ها ... سايهاي ديدم ، شبيهت نيست ، اما حيف ايکاش ميديدم به چشمانم خطا امشب هرشب صداي پاي تو ميآمد از هرچيز حتي ز برگي هم نميآيد صدا امشب امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه بشکن قرق را ، ماه من بيرون بيا امشب گشتم تمام کوچهها را ، يک نفس هم نيست شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب طاقت نميآرم ، تو که ميداني از ديشب بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو ، تا امشب اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من آخر چگونه سرکنم بيماجرا امشب
شدت عشق از شدت عشق تو، دیوانه شدن زیباست آواره شدن با تو، بی خانه شدن زیباست امشب قدح عشقت، پُر شد ز مِیِ توحید در دست مریدانت، پیمانه شدن زیباست از قصه ی چشم او، کارم به خدا افتاد در آخر این قصه، افسانه شدن زیباست در پیچ و خم زلفت، عمریست گرفتارم در رشته ی مویِ تو، چون شانه شدن زیباست هر جا قفس عشق است، من عاشق صیادم اندر هوس دام ات، بی لانه شدن زیباست یک شهر پُر از عاشق، در حسرت یک معشوق از مردم این وادی، بیگانه شدن زیباست پرپر زدنم هر شب، از جنس کمال توست از پیله ی عشق تو، پروانه شدن زیباست
شدت عشق از شدت عشق تو، دیوانه شدن زیباست آواره شدن با تو، بی خانه شدن زیباست امشب قدح عشقت، پُر شد ز مِیِ توحید در دست مریدانت، پیمانه شدن زیباست از قصه ی چشم او، کارم به خدا افتاد در آخر این قصه، افسانه شدن زیباست در پیچ و خم زلفت، عمریست گرفتارم در رشته ی مویِ تو، چون شانه شدن زیباست هر جا قفس عشق است، من عاشق صیادم اندر هوس دام ات، بی لانه شدن زیباست یک شهر پُر از عاشق، در حسرت یک معشوق از مردم این وادی، بیگانه شدن زیباست پرپر زدنم هر شب، از جنس کمال توست از پیله ی عشق تو، پروانه شدن زیباست
خواســـــتم تا ته این قصه بمانم که نشــــد غزلـــــی از ته دل با تو بخوانم که نشـــــد خواســــتم حادثه باشم، که بیفتم به دلــــت لذت عشـــــق به خونت بدوانم که نشـــــد خواســـــتم اشک مرا پاک کنی در بغلـــــت تن در آغـــــوش غریبت برهانم که نشـــــد خواستم دست تو بر شانه ی من تکیه کـــنی و تو را مال دل خویـــــش بدانم که نشــــد خواســـتن نیست توانستن و مـــــن از ته دل خواســــتم آتش عشقی بنشانم که نشـــــد