کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم مهدی فرجی
بيدار شو بيدار شو هين رفت شب بيدار شو بيزارشو بيزارشو وز خويش هم بيزار شو در مصر ما يك احمقي نك مي فروشد يوسفي باور نمي داري مرا اينك سوي بازار شو بي چون ترا بي چون كند روي ترا گلگون كند خار از كفت بيرون كند وانگه سوي گلزار شو مشنو تو هر مكر و فسون خون را چرا شويي به خون همچون قدح شو سرنگون وانگاه دردي خوارشو در گردش چوگان او چون گوي شو چون گوي شو وز بهر نقل كركسش مردارشو مردارشو آمد نداي آسمان آمد طبيب عاشقان خواهي كه آيد پيش تو بيمارشو بيمارشو اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان گر يار غاري هين بيا در غار شو در غار شو تو مرد نيك ساده اي زر را به دزدان داده اي خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو خاموش وصف بحر و در كم گوي در درياي او خواهي كه غواصي كني دم دارشو دم دارشو مولانا
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و او در کنار من با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست گر بوسهای از آن لب شیرین طلب کنم طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست یک بار بوسهای ز لب تو ربودهام یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست درد دل عراقی و درمان من تویی از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
در لحظه های تشنه حرفی از سفر زد پروانه شد از پیله ی احرام پر زد ابلیس را با سنگ ایمان کشت او که سنگ خدایش را به سینه بیشتر زد در پنجه ی سوزان صحرا چشم خیسش لبیک های آخرش را شعله ور زد رودی که با موج عطش از راه آمد از خود گذشت و دل به دریای خطر زد در کارزار زخم ها برق نگاهش بر چشم های پینه بسته نیشتر زد ای لاله ی پرپر شده در مشت توفان سرمای دستانت چه داغی بر جگر زد از آستین کینه دست ظلم رویید دست دعای شاخه ها را با تبر زد با بال های خونی اش در باغ باور پروانه شد از پیله ی احرام پر زد ميثم داوودي
همواره عشق، بی خبر از راه می رسد چونان مسافری که به ناگاه می رسد وا می نهم به اشک و به مژگان ، تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه می رسد اینت زهی شکوه که نزدت کلام من با موکب نسیم سحرگاه می رسد با دیگران نمی نهدت دل به دامانت چندان که دست خواهش کوتاه می رسد میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم تا آهوی تو ، کی به کمین گاه می رسد ! هنگام وصل ماست ، به باغ بزرگ شب وقتی که سیب نقره یی ماه ، می رسد شاعر ! دلت به راه بیاویز و از غزل طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد حسین منزوی
ياد باد آنکه یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهی رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعلهی خور بود مرا یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب دیده پر شعشعهی شمس و قمر بود مرا یاد باد آنکه گرم زهرهی گفتار نبود آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا خواجوی کرمانی
آن تن ماست یا میان شما وان دل ماست یا دهان شما اگرآن ابرو است و پیشانی نکشد هیچکس کمان شما جز کمر کیست آنکه میگنجد یک سرموی در میان شما آب رخ پیش ما کسی دارد که بود خاک آستان شما میکند مرغ جان ما پرواز دمبدم سوی آشیان شما چه بود گر بما رساند باد بوئی از طرف بوستان شما خواب خوش را بخواب میبینم از غم چشم ناتوان شما زلف دلبند اگر بر افشانند برفشانیم جان بجان شما دل خواجو نگر که چون زده است چنگ در زلف دلستان شما خواجوی کرمانی
او استکان چایی خود را نخورد و رفت بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با! در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال او استکان چایی خود را نخورد و رفت حسین زحمتکش
آنـقـدر دیـر آمـدی تا عـاقـبـت پـایـیــز شـد کاسـه ی صبـرم از این دیـر آمدن لبریـز شد تیـر دیوانـه شـد و مـرداد هم از شهـر رفـت از غمـت شـهـریــور بیچـاره حلـق آویـز شـد مـهـر بـا بی مـهـری و نامهـربـانـی میـرسـد مـهـربـانـی در نـبـودت انـدک و نـاچـیـز شـد بی تـو یک پاییـز ابرم، نم نم باران کجاست؟ بی تو حتـی فکـر بـاران هـم خیـال انگیـز شـد کاش میشـد رفت و گم شد در دل پاییـز سرد بـوی بـاران را تـنفـس کرد و عـطر آمیـز شـد آمـدی جـانــم بـه قـربـانــت ولـی حـالا چـرا؟ آنـقـدر دیـر آمـدی تـا عاقـبـت #پـایـیــز شـد... فرهاد شریفی
به زمستان و پله نزدیکم، به غمی که به من بدهکار است به معمای آدم برفی ، که بدون بلوز و شلوار است! تو که همبازی خدا هستی! زندگی یک خطای عمدی بود برگ زرد کدام پاییز است، که برایت شبیه اخطار است به زمین هم به جای گُل ، گِل داد، آدمک های خشک خندیدند گفته شد اشتباه چاپی بود! گفته شد کار، کارِ خودکار است! به زمستان و پله نزدیکم، پله هایی که رو به پایین است حافظ آمد: که می رود تا هیچ، مولوی گفت: رو به دیوار است و صدای تبر نبین در من! به درختی که در خودم هم نیست! اینکه در من درخت می بینی، نسلی از انقراض یک دار است...