زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی شور زهی شور که انگیخته عالم زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا فروریخت فروریخت شهنشاه سواران زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون دگربار دگربار چه سوداست خدایا نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دلها غریبست غریبست ز بالاست خدایا خموشید خموشید که تا فاش نگردید که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم
عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدرهها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بیحجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعرهها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها
خودم را در تــــو میبـینـم تمـــام آرزویــم باش نمازعشق که می خوانـــم توآداب وضویم باش عجب شیرین زبانم مــن زمانی ازتو می گویم بیا ای عشق رویـــایی تــمام گـفتـگـویـــم باش نمی خواهم که درقلبم بجز تـــوخــاطری باشد مــــرا لـبـریـزاز خــودکــن تمام آبــرویم باش نمی خـواهم نفس های سراسرخالی از عشقت بــــرای زندگی کــردن نفس های گــلویم باش
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا… جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا… وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت …تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتاد روی میز ورقهای سرنوشت فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا کمکم زمانه داشت به هم میرساندمان …در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا تا آفتاب زد همه جا تار شد برام دنیا چهقدر سرد و کسل بود و ما دو تا، از خواب میپریم که این ماجرا فقط یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا
در میان عاشقان عاقل مبا خاصه اندر عشق این لعلین قبا دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوی گلخن از صبا گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بیعاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا
دل ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام بی سب نیست که دل نام نهادند ترا هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام هستی عالم امکان همه از خاک و گلند همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم غصه می آورد این می می غمناک سلام
شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحهای میکن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چه بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحهای چو آن گلها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا
ای در میان جانم و جان از تو بیخبر از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر نقش تو در خیال و خیال از تو بینصیب نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر از تو خبر به نام و نشان است خلق را وان گه همه به نام و نشان از تو بی خبر شرح و بیان تو چکنم زان که تا ابد شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر جویندگان گوهر دریای کنه تو در وادی یقیین و گمان از تو بی خبر چون بیخبر بود مگس از پرِ جبرئیل از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر عطار اگرچه نعره عشق تو میزند هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر
بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکن خواب را در چشم های خسته ام باور مکن اختیارت را به دست باد جادوگر مده پیش مردم زلف هایت را پریشان تر مکن امر کن تا بر لب سرخ تو عاشق تر شوم نامسلمانا! لبم را نهی از منکر مکن عمر بودن با تو کوتاه است،مثل عمر گل نازک انداما! گل عمر مرا پرپر مکن دیدی و چیدی و بوییدی و دور انداختی آنچه کردی با دل من با دل دیگر مکن شب گذشت و خواب چشمان تو را از من گرفت گفتمت عادت به داروهای خواب آور مکن...