محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم بردار بستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم تو جرأت رو کردن خود را به من بخشیده ای ورنه ایینه ای پنهان درون خویشتن از وحشت سنگم صلح است عشق اما اگر پای تو روزی در میان باشد با چنگ و با دندان برای حفظ تو با هر که می جنگم حود را به سویت می کشانم گام گام و سنگ سنگ اما توفان جدا می افکند با یک نهیب از تو به فرسنگم در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است من آسمانم در طلوع و در غروب آبی است پیرنگم از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاییز دلتنگند و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم حسین منزوی
مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد دردناک است اینکه میگویم ولی هنگام جنگ شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای ! تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی لای انگشتان او سیگار خوابش می برد من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام اینکه موج از شدت انکار خوابش میبرد وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش کودکی با گونه ی تبدار خوابش میبرد "دوستت دارم" که آمد بر زبان خوابم گرفت متهم اغلب پس از اقرار خوابش میبرد صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد ..
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند آن گاه چه آتش ها که در این کوه بر پا میکنم هر شب تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها،خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چه گونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی "ها" میکنم هر شب تمام سایه ها را میکشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب ..
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست میرود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود ..
به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست همیشه دوستت دارم ـ به جان مادرم ـ اما تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم غزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست "به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را " عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ جدا دخل مرا می آورد پیـوند لازم نیست ..
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی ور گنجهای لعل او یک گوشه بر پستی زدی هر گوشه ویرانهای صد گنج قارون آمدی نقشی که بر دل میزند بر دیده گر پیدا شدی هر دست و رو ناشستهای چون شیخ ذاالنون آمدی ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی میکند چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی مولانا
تیشه ی عشق تو از ریشه و بنیان زده است ریشه ی قلب مرا او به هر عنوان زده است عشق وحشی تو حتی به دلم رحم نکرد مثل گرگی که به یک گله ی چوپان زده است سال هشتاد و بگو چند ... دلم دید تو را ؟؟ از همان سال دلم سر به بیابان زده است از همان وقت که او عاشق و دیوانه ی توست سالیانست به چشمم نم باران زده است کاش آن سال کذایی دل من زنده نبود چونکه امروز دلم قایق طوفان زده است قایقی کوچک و چوبی و ضعیفست که آن... دل به امواج خطرناک فراوان زده است دل سپردست به امواج که شیطان صفت اند مثل ابلیس که صد زخم به انسان زده است عاقبت عشق مرا چشم تو نادیده گرفت خنجری بود که او بر دل بی جان زده است
كنت قرمز هم صحبت تنهایی اش دیوان حافظ بود چون از بیان دردهای خویش عاجز بود ترسو نبود اما نه مثل شیر پر جرات میباخت گاهی لیک تا آخر مبارز بود او نقطه ای در انتهای جمله ای ساده در سطر اول عشق اما در پرانتز بود از زندگی مسخــــره دلسرد اگر می شد دلگرمی اش این شعر های بی مجوز بود پا در رکاب شعر کرد و رفت و راهی شد آذوقه اش چای و کتاب و کنت قرمز بود ایمان صابر
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان آن نیست جای رندان با آن چکار ما را گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند می زاهدان ره را درد و خمار ما را درمانش مخلصان را دردش شکستگان را شادیش مصلحان را غم یادگار ما را ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را عطار اندرین ره اندوهگین فروشد زیرا که او تمام است انده گسار ما را عطار
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن به بلبل میبرد از گل صبا صد گونه بشری را کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی بسوزی خرقهٔ دعوی بیابی نور معنی را دل از ما میکند دعوی سر زلفت به صد معنی چو دلها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد نماید زینت و رونق نگارستان مانی را دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را عطار