(دل از مهرت نمیگیرم) از ابوالقاسم لاهوتی ' گرفتار تو ام، پرسش کن از حال پریشانم، پریشان خاطرم، رحمی نما بر چشم گریانم. به روی همچو روز و موی چون شامت قسم، جانا، که دور از روی و مویت روز را از شب نمی دانم. دگر طاقت نمانده است، ای مه آزارم مده، آخر، نه از سنگم نه از آهن، دل و جان دارم، انسانم. نمی دانی تنم در آتش عشق تو می سوزد؟ چرا رحمت نمی آید، عزیزم، دلبرم، جانم! دلم پرغم شد از دوری، بیا دیگر، که با شادی ز گنج دیده بی پایان به پایت گوهر افشانم. دمد گر از دلم آتش، رود گر بر سرم توفان، دل از مهرت نمی گیرم، سر از امرت نپیچانم. مسکو، ۱۹۴۷
روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند... عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل! "عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...
شب ها جدا و روز جدا دوست دارمت از خاک تا حریم خدا دوست دارمت وقت وقوع خاطره ها در بسیط خاک ای گیسویت به باد رها دوست دارمت ای جا گرفته بر دل و جان و دو چشم من اینجا و هر کجا همه جا دوست دارمت شب های تار نم نم باران؛ ستاره؛ صبح باشد گواه من که تو را دوست دارمت با حاجیان کعبه کوی تو تا ابد تا زمزم و صفا و منا دوست دارمت در لحظه های خرم امن یجیب ها در لحظه های پاک دعا دوست دارمت محمدمهدی ناصری
ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟ جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست خندید صبح بر من و بر انتظار من زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست فرهاد یاد باد که چون داستان او شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم کان یار یار نیست که اندر کنار نیست امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش صیاد من بهار که فصل شکار نیست .. { عماد خراسانی }
بدون تو کی ام ؟از هرچه نیست هم کمتر ای از هر آنچه خدا وعده داده محکم تر ! از ابتدا به هوای هم آفریده شدیم شبیه آدم و حوا ،نه بلکه با هم تر برای هرچه از این بعد من ، تو ،تنها تو از احتیاج گیاهان به خاک مبرم تر درست حدس زدی در سرم چه می گذرد به نام تو غزلی از سکوت مبهم تر برقص با کلمات آنچنان به آرامی که از سقوط پر آرام تر ملایم تر ببخش دستم اگر لرزه گیر شانه ی توست ای از تشنج آتشفشان مصمم تر به هم بریز و بپاش از هم و دوباره بساز مرا چو خویش نه ابلیس تر نه آدم تر
بگذر و در حریم دل رنج قدم دوباره کن آب برآتشم مزن سوختنم نظاره کن دست بکش به موی من، ای همه آرزوی من مزرعِ سبز سینه را شعله ور از شراره کن وصل نجویم ازشبت، عشق نبویم از لبت تا به سحر ورق بزن زخمِ دلم شماره کن گوش بده به نای دل، مالک دل خدای دل تیشه نزن به پای دل، بلکه حصار پاره کن شکوه از این هوا مکن، جز درِعشق وامکن دستِ مرا رها مکن، راه نما و چاره کن هـیچ نمانده چاره ام، از شبِ بی ستاره ام تشنه ی یک اشاره ام، باز بیا اشاره کن
پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو هر شب من و دیدار،در این پنجره با تو از خستگی روز همین خواب پر از راز کافیست مرا،ای همه خواسته ها تو دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا-تو آزادگی و شیفتگی مرز ندارد حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟ دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟ " محمد علی بهمنی"
سـال ها دل گرو مِهــــر گُل روی تو بود سال ها در سر من ، عطر خوش بوی تو بود جان دل خستهی من غرق به سرداب زمان سال ها بنــد دلـم ، سلسلـه ی موی تو بود قلب آشفته ی من ، از نفـس افتاد ، دمی که غضب در نگه و نرگس مینوی تو بود یاد آن لحظه به خیر ، شام وداع من و تو چه طربناک شبی ؛ در خم گیسوی تو بود منِ دل مرده ، تویی آب حیــات ابدی جان من مات تن و آن رخ دلجوی تو بود یاد آن پنجره و کوچه ی پر عشق به خیر چشم مشتاق دلم ، هر شبه بر سوی تو بود تویی آن کعبه ی مقصود و دلم عابر مست خسته پا جان حزین ،هر شبه ره پوی تو بود
از آن نگاه، غزل، نابِ ناب خواهد شد به هرچه چشم بدوزد، شراب خواهد شد گرفته ماهِ من امشب، ولی دلم قرص است که با شکوه تر از آفتاب خواهد شد من انتظار و تقلّای ساعتی شنی ام که بر سر خودش از نو خراب خواهد شد چگونه کودکِ بی تاب و خسته از توجیه به «صبر کن که می آید» مجاب خواهد شد؟ دلم خوش است که با ختم این چهل شب شعر دعای خیر غزل مستجاب خواهد شد ..
من غبطه میخورم به درختان خانهات ای کاش سر گذاشته بودم به شانهات در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش گنجشک من تو باشی و من آشیانهات گنجشک من تو باشی و من در به در شوم از صبح تا غروب پی آب و دانهات وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است با چند استکان مِی روشن، میانهات ؟ بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی گاه از زمین بگویی و گاه از زمانهات یک مشت کودکاند، به دور درخت سیب انگشتهای کوچک تو زیر چانهات در بوسهی تو، بذر تغزل نهفته، کاش روی لبان من بشکوفد جوانهات راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست بگذار تا تو را برسانم به خانهات ...