درد دیوانگی ما دو برابر شده است شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است با نگاه تو تنم سخت به خود می لرزد چشم های تو برای دل من شر شده است بس که از روسریت شعر و غزل می ریزد مو به مو شعر تو را خوانده و از بر شده است چادرت شاعر مجموع پریشانی هاست قافیه در هوس موی تو بر سر شده است بعد لبخند تو بانو بخدا باور کن خستگی های خدا هم بخدا در شده است پس نگو پس بکشم پای خودم را چون عشق اتفاقی ست که افتاده و دیگر شده است دل دیوانه ی من باز جنون می خواهد حال من با هوس عشق تو بهتر شده است
شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟ نگاهت سخت دنبال کسی باشد که دیگر نیست؟ برایت اتفــاق افتاده در یک کافـــهی ابری ته فنجان تو فال کسی باشد که دیگر نیست؟ خوش و بش کــردهای با سایهی دیوار وقتی که دلت جویای احوال کسی باشد که دیگر نیست؟ چه خواهی کرد اگـر هر بار گوشی را که برداری نصیبت بوق اشغال کسی باشد که دیگر نیست؟ حواس آسمانت پرت روی شیشههای مه سکوتت جار و جنجال کسی باشد که دیگر نیست شب سرد زمستانی تو هــم لرزیدهای هر چند به دور گردنت شال کسی باشد که دیگر نیست؟ تصـــور کن برای عیدهـــای رفتــــه دلتنگـــی به دستت کارت پستال کسی باشد که دیگر نیست شبیــه ماهــی قرمـــز به روی آب میمانی که سینات هفتمین سال کسی باشد که دیگر نیست شود هر خوشهاش روزی شرابی هفتصدساله اگر بغضت لگدمال کسی باشد که دیگر نیست چه مشکل میشود عشقی که حافظ در هوای آن الا یا ایها الحال کسی باشد که دیگر نیست رسیدن سهـــم سیب آرزوهایت نخواهد شد اگر خوشبختیات کال کسی باشد که دیگر نیست ( شهراد میدری )
باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار! بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟ حسی برای تازه شدن نیست در دلم از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار از دست های خشک تو آبی نمی چکد بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبـــار - باغی کـــه زیر پای تو پژمرد و دم نزد اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟ دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند وقتی نداده میوه به جز نیش های خار با مردم همان طرف شهر باش و بس بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار دارد بهار می گذرد با گلوی خشک چشمان من قرار ندارند از قـــــرار جواد کلیدری
پهن کن هرجا که خواهی, هرچه میدانی بیار صندلی ها را بچین و میز میزانی بیار تا خرابی های حالم را نبینی زود باش در قفس ها از ردیف شعر, دیوانی بیار جلد جلد بوعلی را امتحان کردم نشد نسخه ای از نو برای عشق درمانی بیار منظره بد نیست اما تا که اعیانی شود با خودت یک پنجره، منقوش تیفانی بیار در مرام مکتب ما نیست هرگز تک خوری شهر را دعوت کن و با خویش مهمانی بیار جام اول را به نام حق بریزو, مزه ای تا فرو بنشاند آفات پریشانی بیار مزه ی من بوسه ی دلدار بود و... بی خیال، دور دوم را به نام ترک حیوانی بیار تا بگیراند مرا درجام شعری هم بخوان دوره کن با نیت اتباع کیهانی بیار ترمه و اطلس بپوشان شهر را , سعدی بخوان می برای پیر تا طفل دبستانی بیار کوچه های روشن "شهنامه" را چرخی بزن عشق تورانی بده, ماه سمنگانی بیار سال ها زندانی این خلق هستم سالهاست بیتی از حبسیه های سعدسلمانی بیار ساقیا! ته استکانهایت نمی گیرد مرا لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بیار نه شراب روس میخواهم نه جنس ارمنی از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بیار شست پایم را تکانی داد اما ساقیا پیک سنگینی که دارد بار هذیانی بیار یار ترکم کرده و دنیا فراموشم بریز ! دیده ام با دیگرانش وقت عریانی ... بیار پیک ها را بعد از این لبریز و مرد افکن بزن بیت ها را پشت آن سنگین و طوفانی بیار از دل معشوق یخ برگیر و در پیمانه کن سوختم ساقی دو گیلاس زمستانی بیار مزه ی مردانگی خاک است, از خاک درش با نم خونم خمیری تازه کن نانی بیار هر که با ما یار شد افتاد در آزار ما نا رفیق نا به کار نامسلمانی بیار ساقیا از تشنگی کف کرده ام کاری بکن کف به کف بر من بیفشان, دورحیرانی بیار کم فروشی باچنین رطل گران شایسته نیست حرف بسیاری بزن, قول فراوانی بیار صنعت بیدل بخوان, با رقص در آب عدم دم به دم در دری, لعل بدخشانی بیار شهر را با ضرب چکش های آهنگر بچرخ پرچمی دیگر بنا کن, کاوه ای ثانی بیار تا که از جنس جهان پاکم کنی, ابری بکش با دم اردیبهشتی, آب نیسانی بیار تا بیآویزم جهان را و, نیآمیزم به آن از طناب غیرت خود, "بندتنبانی" بیار خسته ام از زندگی ساقی دخیلت می شوم دور آخر را به زهر آمیزو، پنهانی بیار
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت - عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد " بهمن صباغ زاده "
خود گنه کاريم و از دنيا شکايت مي کنيم! غافل از خود، ديگري را هم قضاوت مي کنيم! عمر کوتاه است و دنيا فاني و با اين وجود… ما به اين دنياي فاني زود عادت مي کنيم! ما که برديم آبرو از عشق، پس ديگر چرا… عشق را با واژه هامان بي شرافت مي کنيم؟ کاش پاسخ داشت اين پرسش که ما در زندگي… با هميم اما چرا احساس غربت مي کنيم؟ شیخ بهایی
دلم که یاد شما گاه گاه می افتد به سمت کوچه ی چشمت به راه می افتد نمیرسد به ته کوچه ای که بن بست است شبیه قطره ی اشکی که گاه می افتد ... حکایت من و تو نقل " یوسف " و " چاه " است قرار این شده : " یوسف " به " چاه " می افتد میان ما به غلط عشق اتفاق افتاد همیشه قسمت ما " اشتباه " می افتد ! تبر به ریشه ی خود میزدی تو با تردید درخت بی رگ و ریشه به آه می افتد هلال وار شکستی و من گمان کردم میان خانه ی همسایه ماه می افتد ! چقدر فرصت چشم شما تماشایی است دلم دوباره در این کوچه راه می افتد ... { مژگان عباسلو }
پشت دیوار غزل,غرق تپیدن ماندم شب نخوابیدم وازشوق تودیدن ماندم غنچه عشق توبرشاخه قلبم گل کرد یک گل سرخ که درحسرت چیدن ماندم بال پروانگی ام زخم شدازخارغمت پرو بالی زدم ازشوق پریدن ماندم پرسه های من دلتنگ دراین راه دراز درخم جاده هاتاتو رسیدن ماندم زیرباران نگاهت همه شب تادل صبح راه میرفتم وازحس دویدن ماندم شبح شعرکه آمدقلمم می لرزید تار بر واژه کشیدم به تنیدن ماندم سعید آذری
هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت! باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟ دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت خاطرت آســوده باشد از خیالت پا کشیدم شهراد ميدري
برخیز تا پروانه ها از خواب برخیزند نیلوفران از بستر مرداب برخیزند امواج دریا را بشوران تا بیاشوبند گرداب در گرداب در گرداب برخیزند با خنده هایت باز جادو کن پری ها را تا چون زنی دیوانه در مهتاب برخیزند موهایشان را دست باد صبح بسپارند آهسته از زیر پتوی خواب برخیزند خم کن سرت را تا به شوق بوسه هایت باز این دختران تا کمر در آب برخیزند قدیسه های معبد شب با تماشایت از زهد برگردند و از مهراب برخیزند ازابرها بیرون بیا تا بچه ماهی ها با دیدن عکس تو در تالاب برخیزند پانته آ صفائی