1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. نشسته سایه‌ای از آفتاب بر روی‌اش
    به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش

    ز دوردست سواران دوباره می‌آیند
    که بگذرند به اسبان ِ خویش از روی‌اش

    کجاست یوسف ِ مجروح ِ پیرهن‌چاک‌ام؟
    که باد از دل ِ صحرا می‌آورد بوی‌اش

    کسی بزرگ‌تر از امتحان ِ ابراهیم
    کسی چون‌آن که به مذبح برید چاقوی اش

    نشسته است کنارش کسی که می‌گِرید
    کسی که دست گرفته به روی پهلوی‌اش

    هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست
    که این غریب نهاده‌است سر به زانوی‌اش

    کسی در آن طرف ِ دشت‌ها نه معلوم است
    کجای حادثه افتاده است بازوی‌اش

    کسی که با لب ِ خشک و ترک‌ترک شده‌اش
    نشسته تیر به زیر ِ کمان ِ ابروی‌اش

    کسی است وارث ِ این دردها که چون کوه است
    عجب که کوه ز ماتم سپید شد موی‌اش

    عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
    که عشق می‌کِشد از هر طرف به هر سوی‌اش

    طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
    به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش ..
     
    M!TRA و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  2. هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
    نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

    خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
    و هرچه خاطره دارد از آن محل دارد

    به یاد چایی شیرین کربلایی‌ها
    لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد

    چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
    درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

    بگو چه شد که من این‌قدر دوستت دارم ؟
    بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

    غلامتان به من آموخت در میانه‌ی خون
    که روسیاهی ما نیز راه حل دارد ..
     
    M!TRA و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  3. کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف
    تاک‌وش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

    کیست این راز پریشانی من، در موهاش
    تکیه‌گاه سر شوریده من، بازوهاش

    کیست این عطر غزل می‌وزد از پیرهنش
    ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

    این که می‌خندد و می‌خواند و می‌رقصد و مست
    می‌رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

    نازپرداز همه ناز فروشان زمین
    ساقی اما، ز همه تشنه‌لبان تشنه‌ترین

    نشأت افزای دل و جان خماران مستیش
    دستگیر همه خسته‌دلان بی‌ دستیش

    کیست این سروقدِ تشنه‌لبِ مشک به دوش ؟
    این‌که بی ‌اوست چراغ شب مستان خاموش

    این‌که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است
    کیست این شب همه شب ماه شب چارده است ؟

    گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست
    شک ندارم که به جز ماه بنی‌هاشم نیست

    دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
    که چنان زو شده‌ام بی سرو سامان که مپرس ..
     
    *Mitra* و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  4. بانو! غزل بخوان كه شدیداً قناری‌ام
    وقتی گلِ همیشه بهاری، بهاری‌ام

    تا می‌رسی به تاكِ غزل، مست می‌شوم
    وقتی كه می‌روی، نگران خماری‌ام

    سخت است انتظار كشیدن، ولی، هزار-
    گل می‌دهم اگر كه تو روزی بكاری‌ام

    در من صدا و عكسِ تو تكثیر می‌شود
    تالاری از سكوتم و آیینه‌كاری‌ام

    با خواب‌های صورتی‌ام قهر كرده‌ام
    چون گفته‌ای: "الهه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام"

    "این مشق‌ها جریمه‌ی صد سال" ... وا شده
    پای تو در قلمروی كاغذنگاری‌ام
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  5. بی رحم ترینی به خدا نیست حواست
    دیوانه شدم شُرّه نکن خرمن یاست

    ظرفیّت یک لحظه نگاه تو ندارم
    ای دادِ از آن چشم خدا را نشِناست

    با دامن پر چین و بلوزی عسلی رنگ
    تو محو غذا خوردن و من محو لباست

    نزدیک نشستی و دلم تاب نیاورد
    این طاقت تنگِ من و من فکر تقاصت

    نوشیدی از آن قهوه ی تُرک و منِ مبهوت
    در خاصیت طعم لبِ قهوه شناست

    چشم تو و مژگان تو و موی تو ای داد
    هر رکعت من پر شده از ذکر ثلاثت

    ای من به فدای لب و چشمان تو بی رحم
    در سینه گلوگیر شدی..هست حواست..؟؟
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  6. کردی تو مرا با دو سه تا بوسه ی تبدار
    در سینه ی دیوار، گرفتارِ گرفتار

    به به که عجب لحظه ی پر شور و شری بود
    آن لحظه که دادی تو مرا مخزن الاسرار

    چون غنچه ی نو چیده ی تو وصف ندارد
    در این همه لعبت تو شدی مرکز پرگار

    ای ماه رخ سینه بلورین نمکدار
    ای قند لبت قند تراشیده ی بازار

    تا آب شود بوسه میان دو لب من
    در لحظه ی بوسیدن من دست نگه دار

    الحق والانصاف که تو معجزه کردی
    شق القمری بود در آن گوشه ی دیوار

    مسرورم از این کام که دادی و گرفتی
    کردی تو مرا، یار ترین یار وفادار

    ای موج تو ویرانگر و ای شور تو عصیان
    ای موج پر از شور کمی دست نگه دار
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  7. ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری
    چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری!


    به شب سیاه عاشق چه کند پری که شمعی است

    تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری


    بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش

    به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری


    من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن

    که تو ماهی و تعلّق به شب سیاه داری
    تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل

    نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری


    دگران روند تنها به مثل به قاضی امّا

    تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری


    به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت

    تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری


    به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز

    چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  8. این گونه که می گویم و خاموش ِ جواب است
    بین ِ من و لبهای ِ تو شاید شکرآب است

    ای کاش که یک بوسه وساطت کند امشب
    ما را بدهد آشتی، این عین ِ ثواب است

    سر زیر میاندازی و بر گونه ی ِ چالت
    از خنده ی ِ پُر شرم ِ تو انگور ِ مذاب است

    پلک ِ تو تلو میخورد و مســــــــت میافتد
    یعنی که دو چشم ِ تو هیاهوی ِ شراب است

    چیزی بگو و تنگ در آغوش بگیرم
    در گوش ِ من آرام بگو موقع ِ خاب است

    تا سر بگذارم به پر ِ برفی ِ قویت
    آن بالش ِ مخمل که چنان نرمی ِ آب است

    آوار شدن های ِ مرا تاب بیاور
    از عشق ِ تو بدجور دلم خانه خراب است

    از بس که رسیدی به حسابم تو در این خاب
    آن روز که بیدار شوم روز حساب است
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  9. ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
    تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر ..

    چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
    بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر

    تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
    باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

    رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
    گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر

    ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
    خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

    خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
    گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر ..
     
    سایه و *Mitra* از این پست تشکر کرده اند.
  10. پیش از این "رفتن" فقط رسم "مسافرها" نبود
    تا همیشه کوچه گردی سهم "عابر ها"نبود

    سال های سال در جغرافیای سینه ام
    سرزمینی جز "تـــو" در فکر مهاجرها نبود

    ایل مان برګشت از قشلاق کاغذ ها ولی
    نامه ای با خط "تــــو"در بار قاطرها نبود

    "سوختم" هر روز، تا آنجا که یادم مانده است
    هیچ کس یاد دل آشفته خاطرها نبود

    "قهر کن " ! باشد ، قلم پادرمیانی می کند
    ګرچه قبلا "قهر" در قاموس "شاعرها" نبود

    من "خــــدا" را باختم پای "تــــو"؛ فکرش را بکن !
    یک نـــفر "هم کیش" من مابین کافرها نبود

    تـــرک باید داد ذرات "مــــرا" از "بــــودنت"
    چون "نگاهت" نشئه ای بین مخدرها نبود

    آب و ریحان پشت پای "چشم هایت" ریختم
    برنگشتن از سفر رسم "مسافرها" نبود....!!
     
    Mani، سایه، !!!OMID!!! و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.