بی روی تو غمگسار من جز غم نیست یک لحظه دلم ز خویشتن خرّم نیست گر نیست مرا دل طرب نیست عجب کز بس غم دل مرا دل غم هم نیست به قلم کمالالدین اسماعیل عبدالرزاق اصفهانی(خلاق المعانی)
خیام چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیش است و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم به قلم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من شعله سینه منی کم مکن از شرار من مولانای جان
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
آتش رخساره روشن کن شبی ای برق عشق تا چراغی بر کُنم در خانه خاموش چشم مژده دیدار می آرند یا پیغام دوست اشک شوق امشب چه می گوید نهان در گوش چشم ابتهاج
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن رسید باد صبا غنچه در هواداری ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن حافظ