آن که من در قلم قدرت او حیرانم هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد همچنان قصهٔ سودای تو را پایان نیست به قلم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا مینکند محرم جان محرم اسرار مرا نیست کند هست کند بیدل و بیدست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
چشمان سیاه تو مرا خواهد کشت افسون نگاه تو مرا خواهد کشت اینگونه که آه می کشد لب هایت پس لرزه ی آه تو مرا خواهد کشت
مستی هر نگاه تو به ز شراب وجام می کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو در قفس خیال تو تکیه زنم به انتظار تا که تو بشکنی قفس پر بکشم بسوی تو کمال جعفری امام زاده
گفتم که: لبت، گفت: شکر میگویی گفتم که: رخت، گفت: قمر میگویی گفتم که: شنیدم که دهانی داری گفتا که: ز دیده گو، اگر میگویی اوحدی
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادیِ همه لطیفه گویان صلوات حافظ
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید حافظ
دلبر امروز کمربست و بقامت برخاست مست از خانه برون رفت و قیامت برخاست سرو ننشست دگر گرچه بگل ماند ز شرم بتماشای تو ز آندم که بقامت برخاست