من میروم ز کوی تو و دل نمیرود این زورق شکسته ز ساحل نمیرود گویند دل ز عشقِ تو برگیرم ای دریغ کاری که خود ز دستِ من و دل نمیرود! شقیعی کدکنی
قرار از تو، شمال از تو، خیالِ مخملش با من شب و باران و یک کلبه میانِ جنگلش با من خجالت می کشی شاید که ساکت مانده ای، باشد تدارک دیدنِ رویایمان از اولش با من
ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است بیا که پنجره رو به صبحدم باز است چو آفتاب درخشان چه خوش درخشیدی طلوع پاک تو در شب قرین اعجاز است
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو به قلم خواجه شمسالدین محمد شیرازی
هر چند زبانزد شده دیوانگی ما در شهر کسی نیست به فرزانگی ما از طعنه مردم دل مجنون نشود خون بگذار بخندند به دیوانگی ما