شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم ای عمر که سیلت ببَرد! چیست شتابت؟ شهریار
فلک همیشه به کام یکی نمیگردد که آسیای طبیعت به نوبت است ای دوست شهریار
گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی #فروغی بسطامی
دل را قرار نیست، مگر در کنار تو کاین سان کشد به سوی تو منزل به منزلم
نهنگی دید مرگش را ولی دل را به ساحل زد من از پایانِ خود آگاهم اما دوستت دارم
ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو میاندیشم !
ای فکرهای لعنتیِ احمقانه ام ... این وقت شب به من چه که او در خیال کیست
هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند..
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربهدر رفتم هوشنگ ابتهاج
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.