تو عاشقانه ترین اتفاق بارانی به یاس های غزل پوش عشق می مانی از آسمان دعای من آمدی به زمین برای هم نفسی با دو بال پنهانی
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار ما سر فدای پای رسالت رسان دوست گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست {سعدی}
شب زمستان بود، کپی سرد یافت کرمکی شبتاب ناگاهی بتافت کپیان آتش همی پنداشتند پشته هیزم بدو برداشتند کپی =میمون از کلیله و دمنه
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم بسامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری بدرمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
گرچه آلوده ی دنیای فریبم اما سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم دل من عاطفه را می فهمد با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم