ای غـذایِ جـانِ مستم نـام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو منتظر بنشسته ام تا در رسد از پیِ جان خواستن، پیغام تو مولانا
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود وین بحث با ثلاثه غساله میرود می ده که نوعروس چمن حد حُسن یافت کار این زمان ز صنعت دَلاله میرود شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله میرود ... حافظ ...
می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه به هم درشکنم من به خود نامدم این جا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم
هر آنکس عاشق است از جان نترسد یقین از بند و از زندان نترسد دل عاشق بود گرگ گرسنه که گرگ از هی هی چوپان نترسد
فاطی؛ تو و حق معرفت یعنی چه؟ در یافت ذات بی صفت یعنی چه؟ ناخوانده الف به " یاء" نخواهی ره یافت ناکرده سلوک موهبت یعنی چه؟ امام خمینی(ره)