صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طريقرا گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود تا اختيار کردي از آن اين فريقرا گفت آن گليم خويش بدر ميبرد ز موج وين جهد ميکند که بگيرد غريقرا
نیست دلداری که دلداری کند نیست غم خواری که غم خواری کند گر چه یاران بسیارند هر طرف نیست یاری تا مرا یاری کند ...
نگارینا دل و جانم تو داری غم پیدا و پنهانم تو داری نمیدونم که این درد از که دارم همی دونم که درمونم تو داری
ای در دل من اصل تمنا همه تو وی در سر من مایهی سودا همه تو هرچند به روزگار در می نگرم امروز همه تویی و فردا همه تو (مولانا)
زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نهای جان من خطا این جاست… در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…