مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده، با خانهی من چه کردی؟ جهانِ من از گریه است خیسِ باران تو با سقف کاشانهی من چه کردی؟
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بودهست این دسته که بر گردن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش حافظ
هر زمان مے بینمت قلبم پریشان مے شود چشم هایم در هوایت باز گریان مے شود حس عشقم ناگهان گل مے کند اما چه حیف مثل داغے در میان سینه پنهان مے شود
باز در خانه ی قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از آن بوی تو بود زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود
ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده انگار که طوفان غزل در تو وزیده دریاچهی موسیقی امواج رهایی با قافیهی دستهی قوهای پریده