ای عشق چست معتمد مستی سلامت میکند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر چون دست او بشکستهای چون خواب او بربستهای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر
لبخند زدی و خنده ات خاطره شد هر اخم تو فرشی از هزاران گره شد یک صفحه ی صاف بود ، از آن آغاز تا دور تو چرخید زمین ، دایره شد !
اشک چشمانت بســــوزد این دلم غم مخور آیم بسویت ای گلم گشته پرپر شاخ و برگم چون خزان درددارم از فــراغت با غم و آه و اَلم...
یک صبحِ دگر از تو، دل بردم و دل دادم یک “چهار قلِ” کوتاه، زیرِ لبِ خود خواندم این عشق تماشاییست، نذرِ رخِ زیبایش هم یک صلوات امروز، هم بوسه فرستادم
مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن ...
هر گوشه سررسید من یعنی تو ایام خوش سعید من یعنی تو ای در تو خلاصه عشق، هستی، فردا لبخند بهار و عید من یعنی تو