اصرار نکن، بغضِ دلم وا شدنی نیست گمگشته ی این شعر که پیـدا شدنی نیست “بوسیدنِ تو، غرق در آغوشِ تو بودن” رویـای قشنگیست که با ما شدنی نیست
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم که نپویم هر صبح در آیینه جادویی خورشید چون می نگرم او همه من، من همه اویم
هر گوشه سررسید من یعنی تو ایام خوش سعید من یعنی تو ای در تو خلاصه عشق، هستی، فردا لبخند بهار و عید من یعنی تو
من که صبح و شب فقط مستی تقاضا می کنم آخرش خود را در این میخانه رسوا می کنم یاد من دادند از اوّل کـه در وقـت نـیاز هر چه را می خواهم از ساقی تمنّا می کن
ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺬﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺴﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺗﻮ ﻣﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺧﻮﻧﻢ ﺭﯾﺰﯼ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺪﻫﻢ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ !
باز هم از یاد تو ، شعله به پا خواسته آتش سرخش ز نور ، قلب من آراسته زردی روی مرا نیک تماشا نما شمع وجود من از ، دوری تو کاسته !
عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم چون مست شویم هرچه بادا بادا *مولانا*
با عشقِ تو راه را عوض خواهم کرد این بختِ سیاه را عوض خواهم کرد یک شب که ستاره و زمین در خوابند جای تو و ماه را عوض خواهم کرد