عشق را باید از زمزمه بارش چشمان تو با واژه احساس سرود و در این قدرت دریـایی تو کشتی توفان زده را در دل امـواج سپرد
دلم بهانه ی تو را دارد تو می دانی بهانه چیست؟ بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها چشانم را پی تو می گرداند بهانه همان صبری است که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت
اولین بار که دیدمش از نگاهش نور چکه میکرد و ماه، توی قهوهٔ چشم هایش شناور بود و من یقین یافتم که « او » گونهٔ انسانیِ ماه است
خوشست اندر سر دیوانه سودا، به شرط آنکه سودای تو باشد. قدم زدن زیر باران … گرفتن دست های تو … این چیزی است که آرزوی آن را دارم *
عشق هنر زن است... وقتی کسی را بخواهد، تمام هنرش را یک جاخرج می کند... برای او مهم نیست کسی هنرش را می فهمد یا نه... برای او مهم نیست دیگران هنرش را می پسندند یا نه... او هنرمندترین انسان کره ی زمین می شود وقتی بخواهد... عشق هنر زن است... وقتی نخواهد... بی استعدادترین می شود وقتی نخواهد برایش مهم نیست چقدر به هنر او نیازمندند وقتی نخواهد برایش مهم نیست هنرش چه میشود عشق هنرزن است... هنر علاقه می خواهد باید خودش بخواهد هنرمند باشد...
یاد میگیری که از جادههای ناشناس نهراسی، از مقصد بیانتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی، و تنها، بِرَوی و بروی و بروی … ••┈┈┈❥ ️ ❥┈┈┈••
_گفت : اگه یه ماشین زمان داشتی باهاش میرفتی گذشته یا آینده؟ دستامو دور لیوان چای سفت حلقه کرده بودم، نگاش کردم، _گفتم : هیچکدوم _گفت : د بگو دیگه؟ یکیشونه انتخاب کن! گفتم : اگه ماشین زمان داشتم، نه میرفتم گذشته نه میرفتم آینده. گفت : پس چیکار میکردی دیوونه؟ گفتم : زمان رو همینجا متوقف میکردم وُ تا ابد به بهونه ی سرد شدن این فنجون چای همینجا پیش تو میموندم