کاش می شد حال خوب را، لبخند زیبا را، بعضی دوست داشتن ها را، خشک کرد ! لای کتاب گذاشت، و نگهشان داشت ...
یه افسانه میگه : ما قبل اینکه به دنیا بیایم صحنه های مهم زندگیمون رو بهمون نششون میدن و میگن میخای به زمین بری یا نه؟ پس قطعاً صحنه ی مهمی بوده که ما تصمیم گرفتیم به دنیا بیایم ...!
مگر خدا وعده ی گیسوانی مثل گیسوی تو را در بهشت آن هم به برگزیدگانی از نیکوکاران نداده بود؟ پس تو اینجا چه می کنی؟ یا خدا بخشنده تر شده یا من رستگار شده ام اما قیامت که نشده تو قیامت به پا کرده ای...
مواظبم باش نذار بمیره فردام کنارِ من باش بشین کنارِ دردام.. یه بار به جایِ من باش! ببین چه تنهام.. تو موجهایِ غمهام، یه بار تو قایقم باش..
بعضى صبح ها که از خواب پا میشى با خودت فکر میکنى "نمیتونم از پسش بر بیام" و بعد تو دلت میخندی و یاد تمام صبح هایى میفتى که این فکر رو داشتی...
جایی نوشته بود: کسی را پیدا کن که ذوق کند، که سبز باشد، بکر باشد، دیوانه باشد ... کسی را پیدا کن که با تو از طرح ناموزون ابرها، به دهکدههای خیال برسد ... که سرکش باشد و با تو بدون آسمان و بال، پرواز کند ... که با تو چای بنوشد و شعر بخواند و دیوانگی کند ... دنیا به قدر کافی، آدمِ بیذوق دارد.. دنبال کسی باش که از تماشای ماه و شب و کهکشان، به وجد بیاید و حضور و حرفهاش تو را جانی دوباره ببخشد و ترغیب کند به زیستن ... @اُت جانم ♡