دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آنها کنون کو عشرت شبهای تو کو شکرین لبهای تو کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون مولانا
آنلاین که می شوی انگشتانم به لکنت می افتند .... از چه بنویسم برایت ... از دلتنگی هایم ... نه ... چه خوش گفت سعدی: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد خلیل من همه بتهای آزری بشکست سعدی
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت آمدهام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت مولانا
آدم ها در یک لحظه با یک تلفن با یک جمله با یک نیامدن با یک دیر رسیدن پیر میشوند.... آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند آدم را آدم ها پیر می کنند...