من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچ کس کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس زیر بار ظلممان دارد زمین خم میشود بی تفاوت شد خدا هم چون که آه هیچ کس... بهترین تقدیر گلها چیدن و پژمردن است سعی کن هرگز نباشی دلبخواه هیچکس آخرش چوپان تو را با خنده ای سر میبرد کاش میشد تا نباشی در پناه هیچ کس عاقبت در زجر هستی قرص نانت میکنند ماه دور از دست باش و قرص ماه هیچکس
دل، ماهی خستهای که در تور افتاد در چاله عجب نیست اگر کور افتاد از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟ بر چاک چه جز وصلهی ناجور افتاد؟ از اصل خودش دور شد و بالا رفت این بود که فوارهی مغرور افتاد بسیار به غیر او دلم شد نزدیک تا از غم عشق او کمی دور افتاد بسیار به صخرهها سرش را دریا کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟ من با غم او از خود او دوستترم او با غم من از خود من دور افتاد
خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها تپش تبزده نبض مرا مي فهميد آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد من كه حتي پي پژواك خودم مي گردم آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد
ای چشم زگریه سرخ،خواب از تو گریخت ای جان به لب امده، تاب از تو گریخت با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت با شب بنشین که افتاب از تو گریخت ...
بیا برویم توی خیابانهای خالی ازعشق قدم بزنیم با هم که باشیم بوسه و باران حتما خودشان را می رسانند ...
و گاهی مرا به یاد ار با سیبی گه تا نیمه خورده شده یا اناری که هنوز تا دانه ی اخر پهن یک میز چوبی بی احساس ماند مرا به یاد اور...