قدم زدن کنار رودخونه و کوچه پس کوچههای اون دور و اطراف تو بهار و آیسپک و سیب زمینیِ سرخ کردهی کافه دانشجوی خدابیامرز : ) بعدشم گشتن تو بازار ترهبار و بوی ترشی و زیتون و سبزیا رو نفس کشیدن. تهشم خریدن اون لاک ۲ تومنیایی که مثل کوه میریختن جلو مغازه
دلم تنگ شده واسه غر زدنات تو چشام زل زدنات بگی معلومه کجایی؟! الکی مثلا شیکست عشقی خوردم دلم واسه اون موقع که شاد بودم تنگ شد/: دلم واسه ۵/۶سالگیام تنگ شده هی چ حال وهوایی بود
دلم تنگ شده واسه وقت هایی که دوستای خوابگاهیمون دعوتمون میکردن خوابگاه. چقدر شیرین بود اون روزها :) با خودمون از خونه غذا میپختیم میبردیم.هر کی یه چیزی. چقدر میچسبید اون غذا خوردن ها. واسه اون دو سه ساعت خواب تا صبح.. شیرین ترین خواب های عمرم اونا بودن. وقتی دیگه کارهام رو تمام میکردم و با شونه هایی پر از خستگی و درد دراز میکشیدم. اما خیالم از صبح و اتفاقات روز راحت بود. واسه وقت هایی که ۹ شب کنار بخاری خوابم میبرد از خستگی، همون روزهایی بود که دوستام بهم میگفتن تو مگه مرغی؟اما من انقدر خسته بودم که اصلا نمیدونستم کی خوابم میبره. وسط چت کردن یهو چشمام میرفت. سالهاست دیگه این اتفاق برام نیفتاده. عمر عمر عمر.... شاید یه روزی دلم واسه این روزهام تنگ بشه.گرچه الان ازین روزها متنفرم....