ﺑـﺮﯾـﺪﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔـﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧـﯽ ﯾﻌﻨـﯽ ﭼﯽ ؟ ! ﺍﯾﻨﮑـﻪ ﻫـﺮ ﺷﺒــ ﺩﺭﺩﺍﺗـــ ُ ﺑﺎ ﺧـﻮﺩﺕ ﺑﺒـﺮﯼ ﺭﻭ ﺗﺨﺘـــ ﺑﺎ ﻫﻨـﺪﺯﻓـﺮﯼ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﻫﻨﮕـﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿـﻦ ﻫﻤﯿﺸﮕـﯽ ، ﻫـﺮ ﭼﻘـﺪﺭ ﺯﺍﺭ ﺑـﺰﻧﯽ ﺩﻟـﺘــ ﺧـﺎﻟـﯽ ﻧﺸـﻬـ ... ﺍﺷﮑﺎﺗــ ﻧﺘﻮﻧـﻪ ﺁﺗﯿﺸــ ِ ﺩﻟـﺘــ ُ ﺧـﺎﻣﻮﺵ ﮐﻨـﻪ ، ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣﯿﮑﻨـﯽ ﭼـﻮﻥ ﺷـﺒـــ ﮔـﺮﯾـﻪ ﻫـﺎ ﺑـﺮﺍﺗـــ ﺷﺪﻫـ ﯾﻪ ﻋﺎﺩﺗــ ! ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺗﻤـﻮﻣﺘـــ ﻣﯿﮑﻨـﻪ ... ﺑـﻌـﺪ ﯾـﻮﺍﺷﮑـﯽ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕـﯽ : ﺍﮔـﻪ ﻓـﺮﺩﺍ ﺻﺒـﺢ ﺩﯾﮕـﻪ ﺍﺯ ﺧـﻮﺍﺑـــ ﺑﯿـﺪﺍﺭ ﻧﺸـﻢ ﻭﺍﻗﻌــﺎً ﺍﺗﻔـﺎﻗـــ ﺧـﺎﺻﯽ ﻣﯿﻔﺘـﻪ ؟
خسته ام از خود ؛ از لبخند هــایی که به اجبار بر قامت چهره ام می نشانم خسته ام از خویش که گره خورده ام به دلتنگی ها خسته ام ؛ خسته تر از ؛ هر چه که هست کــاش میشد ُ باران نمی گرفت همه فصل های چشمان ِ بی فروغ من و در فکــر یک خواب راحتــم خوابی عمیق ُ طولانی از اینجـــا تا همیشه حتی ..
من بودم تو و یک عالمه حرف... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد
دلـــــــتَنـــــگت می شوم... چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش کنم... تــــــو بگو دلــــــکم مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمری را فراموش کــــــرد؟!
گـاهـی بـی صـدا نـگـاهـت مـیـکـنـم … مـرا بـبـخـش بـرای ایـن نـگـاه هـای پـنـهـانـی ، شـایـد اگـر بـغـضـم فـرو نـشـیـنـد صـدایـت کـنـم
خواستم گله کنم از نامهـربانی هایت امـا خوب که فکر میکنم من بی مقدمه عاشق تو شدم تقصیر تو نیست اشتباه من است
من نمیخواهم کسی بیاید که عقلم را سر جایش بیاورد و منطقم را بالا ببرد ... یا بگوید چگونه بخند و بپوش و ببین چگونه باش و نباش من فقط دلم میخواهد کسی بیاید که با او دیوانهٔ بهتری باشم! همین...
من را گذاشته بودند لای منگنه و می خواستند به دنیای خودشان منگنه ام کنند. هر چه بیش تر منگنه را فشار دادند بیش تر دردم آمد و زجر کشیدم و بیشتر احساس بی کسی کردم همه ی تلاش خودشان را کردند که من هم جزیی از دنیای آن ها باشم ولی من این را نمی خواستم. انگار آن ها نمی دانستند که سوزن منگنه شان برای من چقدر کوچک است و تمام وجود هر کسی به دنیایی که خودش ساخته، متصل است و نمی شود کسی را به دنیایی که خودش نساخته، منگنه کرد. در نهایت بی خیالم شدند و رهایم کردند و خیال کردند که در تنهایی خودم بی جان خواهم شد ولی نمی دانستند من زنده تر خواهم شد و چیزی که در دنیای آن ها مفهوم تنهایی را دارد در دنیای من مفهومش آزادی است...