1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ﺑـﺮﯾـﺪﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔـﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧـﯽ ﯾﻌﻨـﯽ ﭼﯽ ؟ !
    ﺍﯾﻨﮑـﻪ ﻫـﺮ ﺷﺒــ ﺩﺭﺩﺍﺗـــ ُ ﺑﺎ ﺧـﻮﺩﺕ ﺑﺒـﺮﯼ ﺭﻭ ﺗﺨﺘـــ
    ﺑﺎ ﻫﻨـﺪﺯﻓـﺮﯼ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﻫﻨﮕـﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿـﻦ ﻫﻤﯿﺸﮕـﯽ ،
    ﻫـﺮ ﭼﻘـﺪﺭ ﺯﺍﺭ ﺑـﺰﻧﯽ ﺩﻟـﺘــ ﺧـﺎﻟـﯽ ﻧﺸـﻬـ ...
    ﺍﺷﮑﺎﺗــ ﻧﺘﻮﻧـﻪ ﺁﺗﯿﺸــ ِ ﺩﻟـﺘــ ُ ﺧـﺎﻣﻮﺵ ﮐﻨـﻪ ،
    ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣﯿﮑﻨـﯽ ﭼـﻮﻥ ﺷـﺒـــ ﮔـﺮﯾـﻪ ﻫـﺎ ﺑـﺮﺍﺗـــ ﺷﺪﻫـ ﯾﻪ ﻋﺎﺩﺗــ !
    ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺗﻤـﻮﻣﺘـــ ﻣﯿﮑﻨـﻪ ...
    ﺑـﻌـﺪ ﯾـﻮﺍﺷﮑـﯽ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕـﯽ :
    ﺍﮔـﻪ ﻓـﺮﺩﺍ ﺻﺒـﺢ ﺩﯾﮕـﻪ ﺍﺯ ﺧـﻮﺍﺑـــ ﺑﯿـﺪﺍﺭ ﻧﺸـﻢ ﻭﺍﻗﻌــﺎً ﺍﺗﻔـﺎﻗـــ
    ﺧـﺎﺻﯽ ﻣﯿﻔﺘـﻪ ؟
     
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    خسته ام
    از خود ؛ از لبخند هــایی که به اجبار بر قامت چهره ام می نشانم
    خسته ام از خویش که گره خورده ام به دلتنگی ها
    خسته ام ؛ خسته تر از ؛ هر چه که هست

    کــاش میشد ُ باران نمی گرفت
    همه فصل های چشمان ِ بی فروغ من
    و در فکــر یک خواب راحتــم
    خوابی عمیق ُ طولانی
    از اینجـــا تا همیشه حتی ..
     
    f@rid69 از این پست تشکر کرده است.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد
    من بودم
    تو
    و یک عالمه حرف...
    و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
    کاش بودی و
    می فهمیدی
    وقت دلتنگی
    یک آه
    چقدر وزن دارد
     
    M @ H @ K، Farzane و f@rid69 از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد
    ما را از کودکی به جدايی عادت دادند
    همان جايی که
    روی تخته سياه هامان نوشتند:
    خوب ها / بد ها
     
    Farzane و yasamann از این پست تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد

    در خيال من بمان ،

    اما خودت برو ....
    آنکه در روياي من است مرا دوست دارد ،
    نه تو...!
     
    n@der و yasamann از این پست تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد
    دلـــــــتَنـــــگت می شوم...
    چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش
    کنم...

    تــــــو بگو دلــــــکم
    مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمری را فراموش کــــــرد؟!
     
    m naizar و yasamann از این پست تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد
    گـاهـی بـی صـدا نـگـاهـت مـیـکـنـم …
    مـرا بـبـخـش بـرای ایـن نـگـاه هـای پـنـهـانـی ،
    شـایـد اگـر بـغـضـم فـرو نـشـیـنـد
    صـدایـت کـنـم
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/21
    ارسال ها:
    6,941
    تشکر شده:
    22,239
    امتیاز دستاورد:
    137
    جنسیت:
    مرد
    خواستم گله کنم از نامهـربانی هایت امـا
    خوب که فکر میکنم من بی مقدمه عاشق تو شدم
    تقصیر تو نیست اشتباه من است
     
    Farzane از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    من نمی‌خواهم کسی بیاید که
    عقلم را سر جایش بیاورد
    و منطقم را بالا ببرد ...
    یا بگوید
    چگونه بخند و بپوش و ببین
    چگونه باش و نباش
    من فقط دلم می‌خواهد کسی بیاید که با او دیوانهٔ بهتری باشم!
    همین...
     
    m naizar و traffic از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    من را گذاشته بودند لای منگنه و می خواستند به دنیای خودشان منگنه ام کنند.
    هر چه بیش تر منگنه را فشار دادند بیش تر دردم آمد و زجر کشیدم و بیشتر احساس بی کسی کردم همه ی تلاش خودشان را کردند که من هم جزیی از دنیای آن ها باشم ولی من این را نمی خواستم.
    انگار آن ها نمی دانستند که سوزن منگنه شان برای من چقدر کوچک است و تمام وجود هر کسی به دنیایی که خودش ساخته، متصل است و نمی شود کسی را به دنیایی که خودش نساخته، منگنه کرد.
    در نهایت بی خیالم شدند و رهایم کردند و خیال کردند که در تنهایی خودم بی جان خواهم شد ولی نمی دانستند من زنده تر خواهم شد و چیزی که در دنیای آن ها مفهوم تنهایی را دارد
    در دنیای من مفهومش آزادی است...
     
    Farzane و traffic از این پست تشکر کرده اند.