شعری که لحظه هایش را باآن زندگی کردم! تقدیم به روشنی بخش شبهای دل تنگی فقیرانه من فقر تو نمي خواهي تو ترسيده اي از فقر تو نمي خواهي قدم در خيابان بگذاري با کفش هاي کهنه و به خانه بازگردي با همان پيراهن. محبوب من ما آن گونه که ثروتمندان مي گويند نگون بختي را دوست نداريم. ما آن را چون دنداني پوسيده که تا به امروز زخم بر قلب انسان زده مي کَنيم و بيرون مي افکنيم. اما نمي خواهم وحشت کني. اگر به خاطر من فقر به کلبه ي تو بيايد اگر فقر کفش بلورين تو را با خود ببرد بگذار همه چيز را با خود ببرد اما خنده ات را نه که نان زندگاني است اگر نمي تواني اجاره را بپردازي با قلبي پرغرور به دنبال کار برو وبه ياد داشته باش عشق من که من با توام ما با همديگر بزرگ ترين ثروتي هستيم که بر روي زمين انباشته است. پابلو نرودا
آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد. چه بگویم؟ چه چنان سخت فرو ریخته ام که فقط ریزش اوار مرا می فهمد.
چهره ی سفیدش سطر سطر موهایش غم آشکار بر چهره اش همه و همه مرا یاد نامه ای می اندازد که هیچ وقت نوشته نشد...
بوی بغض میدهی ...! نبینم اشکهایت را حرام کسانی کنی که بی ارزشند! احساست را خرج آنهایی کن که قدر بدانند... روحت را اسیر آدمها نکن این آدمها آدمهای سابق نیستند... بوی گرگ میدهند! روحت را میدرند... احساست را زخمی میکنند... آدمهای اینجا امین نیستند... چاره ای نیست.... دلتنگ نباش گلم..... دنیا همین است
بعضی ها را میتوان خواست اما نمیشود داشت ! بعضی ها را باید یواشکی از دور دوست داشت ! بعضی ها را نباید خواست ! نباید دوست داشت ! اما دل است دیگر اسیر این نگاه بیقرار میخواهد و دوست دارد…
قرارمان یک مانور کوچک بود… قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد… اما ببین، یک جای سالم بر قلبم نمانده است…!
هیچکس یادی نکرد از من ، کنم من یاد ِ چه ؟! یاری اندر کس نمی بینم ، پس استمداد ِ چه ؟! هیچ امیدی به آبادانی این شهر نیست !!! بیش از این ماندن در این شهر ِ خراب آباد ِ چه! گوش مردم این زمان بدجور سرسنگین شده ست! در میان این کَرستان میکنی فریاد ِ چه ؟! داستان عشق را تحریف شاید کرده اند ! قصه ی شیرین و مجنون ، لیلی و فرهاد ِ چه ؟! دوزخی هستم! نترسانید من را از عذاب ! عبرت خلقم خودم! قوم ثمود و عاد ِ چه ؟! عید ، ماتم دیده را داغی مضاعف میدهد ! « تسلیت» باید بگوییدم؛ « مبارکباد» چه؟