و حسنک تنها ماند چنانکه تنها آمده بود ؛ از شکم مادر پس مشتی رند را زر دادند تا سنگ زنند و مرد خود مُرده بود او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند ابوالفضل بیهقی
همچون صاعقهای بر من فرود آمدی و مرا به دو نیم کردی; نیمی که دوستت دارد و نیمی که رنج میبرد به خاطر نیمهای که دوستت دارد.. غاده السمان
برای مردم غمگین زندگی در شهر آسانتر است در شهر شخص می تواند صد سال زندگی کند بی آنکه بداند مُرده و خیلی وقت پیش به خاک تبدیل شده است . لئو تولستوی
تلخ تر از این نمیتوانستی در حافظه ام ماندگار شوی اصلا خاصیت موجودیت های اصیل و واقعی همین است که با درد آمیخته اند و با درد عجینت میکنند و بر تو گره خوردنشان همیشگی نیست چرا که آزادند مخلوق آزاده پابند که نمیشود دچار می کند و از بند می گریزد ....
گاهی می ماند ادم بین بودن یا نبودن به رفتن که فکرمی کنی اتفاق میفته که منصرف میشی میخوای بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!
روزی برایم شبیه قاب سر طاقچه می شوی...یک روز به خودم می آیم و تو را می بینم و با تعجب نگاهت می کنم و فکر می کنم که چقدر خاک گرفته ای..چشمانم را تنگ می کنم تا خاطره ات را به خاطر بیاورم...بعد که بوی نای خاطراتت توی صورتم می خورد تو را به دور ترین کشوی موجود در مسیر رفت و آمد روزانه ام انتقال می دهم...حتی زحمت پاک کردن گرد و خاک از روی خاطراتت را هم به خودم نمی دهم! همیند قدر دوست نداشتنی و به درد نخور!