شاعر حمیدرضا سلیمانی راد درد دل را با که گویم مرهمی پیدا کند این همه شادی به عالم ذره ای از ماکند هق هق باران برای سرفه ی ابر است اگر ناله های هرشبم دردش مداواها کند از دلم رویای عشقت چون پرنده پر کشید در هراسم خانه ام با غیر مداراها کند مردمک ها در نبودت فتنه سازی می کند بی وفایی بر دلت فرمانروایی ها کند کام من تلخ است و یاد تو شرابی تلخ تر خاطرم با خاطراتت عشق بازی ها کند از کنار من گذشتی چشم هایت بسته بود چشم من با چشمهایت آشنایی ها کند ...
دلم گرفته است؛ دلم گرفته است، به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست. فروغ فرخزاد
روی بالکن ایستاده و سیگار می کشد... +چند هفته ی پیش دیدمش... ازم فرار میکنه... حال و احوالش خیلی خرابه... -اینارو چرا به من میگی؟ +چون فقط تویی که میتونی کمکش کنی... -من خواستم، نشد... نخواست... روی زمین نشسته ام... زانوهایم را بغل کرده ام... کنار گل و گیاه های مادر جون...یاد کاکتوس های او می افتم... سی و خورده ایی تا گلدان... همه شان اسم داشتند... وقتی جمع کردیم رفتیم سپردشان به محمد...نمیدانم الان حالشان چطور است... یادم می آید یک روز که به دیدنش رفته بودم کف خانه نشسته بود خاک گلدان عوض میکرد... سیگارش گوشه لبش بود.. نشسته بودم پشت میز آشپزخانه و نگاهش میکردم... به جای گلها حرف میزد... گوشی را برداشتم و بدون آنکه متوجه شود فیلم گرفتم.. صدای قلپ قلپ آب خوردن گومبولی را درآورد... کودکِ درونش حرف زد و گفت و خندید...رویش را که برگرداند با خنده گفت خیلیییی نامردی و پیشانی ام را بوسید.... خیلی اش را خیلی غلیظ گفت...آن موقع نمیدانستم نامردی دقیقا یعنی چه!!... نمیدانستم آنجا چه کار میکنم... اما هر وقت حالم خوش نبود پیاده راه می افتادم میرفتم خانه اش... آشپزی میکرد... سالادهای جدید با سس های عجیب و غریب به خوردم میداد... بعدها گفت تو خیلی صاف و ساده ایی، جنس ات با بقیه زن ها خیلی فرق دارد و همین خودت بودن را دوست دارم... اصلا میدانی گولت زدم... احسان صدایم میزند... رشته ی افکارم پاره میشود... +اوضاعش خوب نیست...پناهش سیگار و الکل شده... هیکلش بهم ریخته... همه میدونن تو دیگه نیستی... نگاهش میکنم... +میدونم بد کرد ولی چقدر قشنگ بودین کنار هم... چقدر حالش خوب بود با تو! نگاهش میکنم... -لطفا ادامه نده... سکوت میکند... (پابرهنه آمد وسطِ زندگیم.... بی رحم ترین چهره ام را نشانش دادم که نماند.. که برود...چه مرگم بود؟! نمیدانم... دیوانه آمد... دیوانه تر راهی اش کردم... وقتی رهایش کردم.. چشمهایش خالی بود...) +من میرم دیگه. -باشه. سلام برسون -یه کاری بگم می کنی؟ -اوهوم +یه کاغذ بردار بنویس "به نامِ خودم"... -نگاهش میکنم... در را میبندد و می رود... صدای خش خش برگهای حیاط می آید... پاییز پشت در است... مهر بویِ بی مهری داشته همیشه.... چشمهایم را میبندم....نفسم درون سینه ام گیر میکند،. به چشمهایش فکر میکنم...باید بخوابم تا یادم برود...
روزی دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد از رهگذری خواهم پرسید امروز روزِ چندم مهر است ؟ و صورتی را برای شاخه گلی در دستم و نارنجی را برای غروبی پاییزی و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام