سـڪوﺕ پیشہ ڪُن... ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ... ﺧالے ﺍﺯﻭﺟﺪﺍﻥ اﺳﺖ... ﻭﺟدﺍﻧﻬﺎ ﺩﺭﺧﻮﺍﺏ ﺑﺴﺮﻣﯿﺒﺮﻧﺪ... ﻣﮕﺮدر ﺩﻧﯿﺎیے ڪہ ﭘُﺮﺷﺪﻩ ﺍﺯﺧﯿﺎﻧﺖ... ﻭ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻦ... ﺣﺮفے ﺍﺯﻭجدان ﺑﺎقے میماند؟
عروسڪ نباش ... در دَست ڪوليهای عروسڪ باز... هر ڪسی لايق عاشقانہهايت نيست صـُحبت از ارزشِ توست و لياقتِ آدم ها...!
لغت نامه هاى دنیا را باید آتش زد. جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “ عدم حضور شخصى یا چیزى ” ؛ همین. چقدر نبودن تو را ساده فرض مى کنند…
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
شب که می شود دلم هوای چشمانت را می کند ، آنقدر که می خواهم زمان را به عقب برگردانم! درست به لحظه ای که برای اولین بار دیدمت؛ همان قدر عاشق ، همان قدر دیوانه، همان قدر رسوا... هنوز هم همانم، تازه دیوانه تر ببین برای دوباره دیدنت دارم ساعت را به عقب می کشم! خدا را چه دیدی شاید شد، شک ندارم ماشین زمان را هم کسی اختراع می کند؛ که دلتنگ عشقی از دست رفته است...
عروسڪ نباش ... در دَست ڪوليهای عروسڪ باز... هر ڪسی لايق عاشقانہهايت نيست صـُحبت از ارزشِ توست و لياقتِ آدم ها...!