کرده ای دیوانه ام دیوانگی کن با دلم یک جنون تازه از سودای تو شد حاصلم جرعه جانی دارم و قلبی که باتومی تپد یک به یک تقدیم تو این تحفه ی ناقابلم
زندگی آدمها کوچه ای دارد بن بست. ورود ممنوع!!! حواست نباشد وارد شوی نه حق خواستن داری نه توانایی فراموش کردن
غــــم . . . ؟ حــاضــر √ درد . . . ؟ حــاضــر √ تنهایی . . . ؟ حــاضــر √ عــشــق . . . ؟غایب بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟ غایب باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ ! ! ! غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه ، اخــــــــــراجش میــــــــــــــکنم.هم خودش وهم خاطراتش را ..
از هر دستی بدهی از همان دست پس میگیری مگر میشود قلبی را بشکنی و قلبت نشکند چشمی را بگریانی و چشمانت گریان نشود مگر میشود ذهنی را پریشان کنی و ذهنت پریشان نشود؟ مگر میشود؟
تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است پند هفتاد و دو ملت به برم بیاثر است نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم هر که جویای جمال تو بود، دربدر است مینماید که تو از خیل پریزادانی کی به این دلبری و حسن و لطافت بشر است؟ واعظ از عشق رخت منع من زار کند گر چه پندش پدرانه است ولی بیاثر است دل مبندید به اوضاع جهان هیچ که من آزمودم، همه اوضاع جهان بیثمر است عاشق کوی تو از تیغ نگرداند روی تیغ ابروی تو را جان صبوحی سپر است
ازبودنت برایم عادتي ساختي ڪھ هرگز ،،، بي تو بودݧ را باور ندارم ... همیشھ ،،، یادت در فڪرم مهرت درقلبم وعطرت در لحظھ هایم جاریست ...
این همه دل بریدن ها اگر معما نبود پس چه بود؟! این همه بودن وبا تو نبودن یک پیام ساده بود؟! هر چه من تا انتهای راه را در شوق روی تو دویدم هرچه من باشور خندیدم همه یک اتفاق ساده نبود!
هر که در شهر دلی دارد و دینی دارد گو حذر کن هلاک دل و دین می گذرد از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم با گمان افتم و گر خود به یقین می گذرد