هر وقت بر آمدی آب حوض خواهم کشید در دفتر نقاشی ام و به مادر بزرگ نشان خواهم داد موج موج تو را در آن و مادر بزرگ باز ابرو کمان کرده و خواهد گفت : آفرین ! چه ماه قشنگی ؟
من مانده ام این خاطره ها را چه کسی در قاب دلت نشانده ، مثل قفسی زندانی آن شدی شبی بهت آور آلوده ی این سکوت بی هم نفسی درگیر شدی به آرزویی مبهم افسون شده ی نگاه ترد هوسی آغشته شدی شبی به کبری مزمن از قصه ی نمرودبخوان تا مگسی آزرده وبی حاصل وتنها که شدی فریاد نزن که نیست فریادرسی
چقدر بار جدایی به شانه سنگین است برای گریه فقط شانه ی تو تسکین است خدا کند که تو عاشق شوی بفهمی که صدای هق هق عاشق چقدر ؛غمگین است
تازگیا مُـــد شُده میگَــن: عِشــقِتو وِل کُــن اَگِـ ـﮧ بَرگَشت مالِـــ خُودِتَـــﮧ، اَگِــــﮧ بَرنَگَشت اَز قَبلَ مالِـــ تو نَبودِه! ـ آخِــــﮧ لَعنَتــے مَگِـــﮧ دارے کَفتَربازی میکُنـے ؟؟؟!!!
عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن شده ام عاشق تو عشق مرا جار نزن ای که از راز دل عاشق من با خبری عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن.
هر_زمان_مے_بینمت قلبم پریشان مے شود چشم هایم در هوایت باز گریان مے شود حس_عشقم_ناگهان گل مے کند اما چه حیف مثل داغے در میان سینه پنهان مے شود
ترسم این است نیایـی نفسـم تنگ شود نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود ثانیه گُم بشود عقـــربه ها گیج شود دل، خوش باورم آواره و دلتنگ شود