آدمهای هستند که دلبری نمیکنند , حرفهای عاشقانه نمیزنند , چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی آدمهای که نمیخواهند عاشقت کنند ... اما عاشقشان میشوی ! نا خواسته دلت برایشان میرود ... این آدمها فقط راست میگویند راست میگویند با چاشنی قشنگ 'مهر' لبخند میزنند نه برای آنکه توجهت را جلب کنند ' لبخند میزنند چون لبخند جزئ از وجودشان است ... لبخندشان مصنوعی نیست ' اجباری نیست در لبخندشان عشق را میبینی ِ... اینها ساده اند ...حرف زدنشان ...راه رفتنشان ...نگاهشان... ادعا ندارند بی الایشند و پاک ...پاک و مهربان
نوعی دلتنگی هم هست که در عین حال که دلت برای کسی تنگ شده، تمایلی به دیدنش نداری. همان حسی که الان دارم، که قاعدتا باید داشته باشم. خاطرات را به یاد می آورم ولی حسشان را نه. گذشته را کنکاش میکنم عکس ها را زیر و رو، دنبال سرنخم. سعی میکنم به یاد بیاورم بودن کنار تو چه حسی داشت... دست هایت را یادم است ولی گرمایشان را نه... حرف هایت را واو به واو حفظم اما حرف که مهم نیست مهم صداست که آن هم... دور شده ای آن قدر دور که انگار اصلا واقعی نبوده ای. انگار تو را داشتن مثل خواب، غیرواقعی بود و من آدمی که دم سحر بیدارش می کنند. یک تکه از تو را یادم است یک تکه را نه. میدانی چه قدر دردناک است آدم خوابش را به یاد نیاورد؟ انگار توی خماری میـماند. عرض این اتاق را ساعت ها قدم میزنم. قدم میزنم و فکر میکنم در واقع قدم میزنم و "به تو " فکر میکنم. راستی چه می شود که یک نفر ساعت ها اتاقی را بپیماید و دم نزند؟ چه بدانم احتمالا یا احمق است یا دلتنگ، شاید هم تو را دوست دارد. دلم برای تو برای روزهایی که دنیا ما را کنار هم دید تنگ شده ولی تمایلی به بازگشت به گذشته ندارم. آدم یک بار حس و حال عاشقی دارد بعد آن جوری از تک و تا می افتد که دیگر حتی اسمش را هم نمی آورد.
نه که رفته باشی یا نداشته باشمت از اول هم نیامده بودی ... از اول نبودی نمیخواستی که باشی ! دلم داشتنت را توهم زده بود دید میچسبد ادامه داد ...
باور آدمهای ساده را خراب نکن آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند و اگر بی معرفتی ببینند، قهر نمی کنند! میمیرند مرگِ پروانه را آیا دیده ای؟ پروانه با یک تلنگر میمیرد ...
من، زیر آوار "حرف های نگفته ام" تنگی نفس گرفته ام نشانی ام دقیق است؛ به دیدنم بیا....................
گذشته هاي ما "ثبت" ميشوند اما "ثابت" نميشوند. گذشته هاي ما در ذهنمان و در عكسهايمان و در نوشته هايمان "ثبت" ميشوند اما هرگز "ثابت" نميمانند! با هر تجربه اي كه به دست مي آوريم و با هر بار مرور گذشته، متوجه ميشويم هر بار برداشت ما از وقايع و خاطرات و اتفاقاتي كه در گذشته رخ داده "تغيير" ميكند!
... ديدم که بر سراسر من موج میزند چون هرم سرخگونهٔ آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج باران چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهايت تا آنسوی حيات گسترده بود او ! ديدم که در وزيدن دستانش جسمیت وجودم تحليل میرود.. ديدم که قلب او با آن طنين ساحر سرگردان پيچيده در تمامی قلب من ديدم که میرهم ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک میخورد ديدم که حجم آتشينم آهسته آب شد و ريخت، ريخت، ريخت در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار... ... در يکديگر گريسته بوديم در يکديگر تمام لحظهٔ بیاعتبار وحدت را ديوانهوار زيسته بوديم...