بعضی وقتها تنهایی انقدر به آدم می آید که هیچ چیز حالت را خوب نمیکند، جز اینکه هی قدم بزنی خودت را . . .
شاید باورت نشود گاهی از شدت دلتنگی راضی به هرچه بودن میشوم بجز خودم ! مثلاً همین امروز آرزو می کردم شاپرک ِگرفتار در تار ِعنکبوت گوشه ی اتاقت باشم همان قدر نزدیک همان قدر بیچاره . . .
خودتان را نشکنید ... وقتی نمیخواهد باشید ..بروید درد دارد اما دردش کمتر از شکستن های هر روزه است ... گاهی باید بی سر و صدا چمدانی برداشت پر کرد از هیچ و به راه افتاد به هر کجا که سرنوشت میکشاند..
دلم میخواهد، یک نفر باشد، اصلا زمان آمدنش مهم نیست، ناگهانی پیدایش شود! هیچ ویژگی خاصی هم نداشته باشد. نه چرب زبانی بلد باشد، نه عشوه گری، نه سر تا پایش اسکناس چسبیده باشد! فقط، نصف تنهایی ام را از من بگیرد بگذارد روی دوش خودش، نصف تنهایی اش را هم بدهد به من با این اوصاف، من و او "ما" شویم من و او، تیری باشیم، در این تاریکیِ تنهایی! "امیررضا لطفی پناه"