ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ . ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻧﯿﺎ ، ﺩﺍر ِﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ !
... گفتی که می ترسی آری ، کز عشق ها ، می گریزی اما تو خود نفس عشقی ، از خود کجا می گریزی ؟؟ دیگر ، که ات می رهاند ، از ورطه ها ، زورق من ؟! وقتی به سودای ساحل ، از ناخدا می گریزی با عشق نتوان اگر خفت ، باری از آن می توان گفت از صحبت عاشقانه ، دیگر چرا می گریزی ؟ در زیر فرمان عشق اند ، هر جا و هر لحظه ، آری با « بی زمان » می ستیزی ، از « ناکجا » می گریزی از دور عشق ، آهوی من ! راه برون شُد نداری بار از خُتن چون ببندی ، سوی ختا می گریزی گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد ؟ این نیز خود ماجرایی است ، کز ماجرا می گریزی.. هر سو ، شوی جاری ، افسوس ، طیفی است آلوده ی رنگ! پاک زلالم ! که چون آب از رنگ ها می گریزی هرچه گریزی ، پلشتی است ، دنیای ما غرق زشتی است.. شاید به جایی برون از دنیای ما ، می گریزی ؟ در اشتیاقت کسی نیست ، از من به تو آشناتر!! سوی کدامین غریبه ، زین آشنا می گریزی ؟؟ همخوان ِ شور درونت ، چون من ، نی عاشقی نیست.. ای روح نی ! کز نیستان ، با صد نوا می گریزی.. کو خوش تر از عشق حالی ؟؟ وز شعر خوش تر هوایی.. دیگر ، به سوی کدامین حال و هوا ، می گریزی ...؟؟
فرق بزرگ آدم ها آنجایی است که فن پنهان کردن را از یکدیگر یاد میگیرند آدم ها یاد میگیرند که تمام آن چیزی که به سرشان آمده است را پشت به پشت پنهان کنند پشت لباس های مارک دار و رنگ و وارنگشان پشت صورت صاف و شش تیغه شان پشت آرایش غلیظ چشم هایشان پشت شوخ طبعی های روزمرهیشان پشت تمام معاشرتهای معمولی روزانهشان که برای طبیعی جلوه دادنش سالها زحمت کشیده اند پشت خنده هایی که روزها تمرین و ممارست خرج اش کرده اند تا واقعی و حقیقی بنظر برسد. آدم ها، سرنوشت ها و زندگی های زیادی را به نظاره نشستم اما میدانید فکر میکنم باید تصویر آدم های واقعی یا واقعیت آدم ها را درست زمانی به تماشا بنشینیم که دَرِ اتاق هایشان را به روی ما می بندند همین ...